X
تبلیغات
رایتل
دوستدار همیشه گی نازنین و غزل و افسانه
یکشنبه 20 بهمن 1387
غم نامه

هرگز این قصه ندانست کسى 

     آن شب آمد به سراى من خاموش نشست

           سر فرو داشت نمى گفت سخن     

         نگهش از نگهم داشت گریز

        مدتى بود که با من بر سر مهر نبود  

   آه "این درد مرا مى فرسود

         گریه سر دادن و در دامن او    

  هاى هایى که هنوز

  تنم از خاطره اش مى لرزد

      در کنارم بنشست "بوسه بخشید به من 

   بر سرم دست کشید

لیک مىدانستم"مدتى است

دل او با دل من "سرد شده است !...

 

 

یاد آنروز بخیر 

بی خبر از غم بی همنفسی 

روی دیواره یک باغ نشستیم 

من وتو 

کاش میدانستیم 

آخرین بار که با هم هستیم 

شاید اکنون باشد 

چه شد 

باد بیرحم جدایی از کدام سمت آمد 

تو رو از من بگرفت و 

سوی آن باغ کشید 

و من اما گوشه ای 

خارج باغ افتادم 

غم بی همنفسی زود سراغم آمد 

آنزمان که تو را آنور دیدم 

دست در دست یک یار دگر 

در همان باغ به هم پیوستید 

آن روز که صمیمانه تو به من دست دادی

تو فقط دست دادی و

من هر چه هست دادم

 

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: من می شناختم او را ،نام تو راهمیشه به لب داشت ،حتی در حال احتضار! آن دل شکسته عاشق بی نام و بی نشان ،آن زن بی قرار، روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه !شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود... روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاک زیست پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک، یا چو زلال قطره باران به نوبهار، آن کوه استقامت ،آن کوه استوار وقتی به یاد روی تو می بود می گریست !روزی اگر سراغ من آمد به او بگو او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت !!!اما برای دیدن توچشم خویش را آن مروارید سرشک غوطه ور آن چشم پاک را، پنداشت، آلوده است و لایق دیدار یارنیست !روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شاید روزی اگر چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید !

اما اگر آمد به او بگو،

من به دعای آمدنش نشسته بودم...