X
تبلیغات
رایتل
دوستدار همیشه گی نازنین و غزل و افسانه
جمعه 23 مرداد 1388
چقدر سخته

چقدر سخته که بغض داشته باشی، اما نخوای کسی بفهمه.

چقدر سخته که عزیزترین کست که یه عمری باهاش بودی، ازت بخواد فراموشش کنی.

چقدر سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری.

چقدر سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای.

چقدر سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی دوستت نداره.

چقدر سخته به چشمای کسی نگاه کنی، اونو توی وجودت بزاری، باهاش زندگی کنی، ولی اون هیچ وقت معنی نگاهت رو نفهمه.

چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به دلت هدیه داد، زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.

چقدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی بزنی تا نفهمه هنوز دوستش داری.

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی واون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک.