دنیای من : نازنین و غزل و افسانه

دوستدار همیشه گی نازنین و غزل و افسانه

دنیای من : نازنین و غزل و افسانه

دوستدار همیشه گی نازنین و غزل و افسانه

ای مرا آزرده از خود؛ گر پشیمانی بیا


ای مرا آزرده از خود؛ گر پشیمانی بیا
نغمه های ناموافق؛ گر نمی خوانی بیا


تا که سر پیچیدی از راه وفا، گفتم: برو
جز وفا؛ اکنون اگر راهی نمی دانی بیا


یک نفس با من نبودی مهربان، ای سنگدل
زان همه نامهربانی؛ گر پشیمانی بیا


تاب رنجوری ندارم، در پی رنجم مباش
گر نمی خواهی که جانم را برنجانی ، بیا


خود تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی
تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا


دشمن جانم تو بودی، درد پنهانم ز توست
با این همه شکوه ها ، گر راحت جانی بیا


 من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت

 من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد

 فریاد زنم فریاد:

من عشق نمی خواهم

معشوق نمی خواهم می خندم و می رقصم

 فریاد زنم فریاد :

اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن بر گور عیان کردم

 افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم

 بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم

 اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم

امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد

من یادگرفتم عشق بیگانه نمی داند


 

عجیب ترین دانستنی های دنیا

عجیب ترین دانستنی های دنیا 
 



در این دنیای عجیب و غریب از دیدن خیلی از چیزها هاج و واج می شوی این هم گوشه‌ای از آن اطلاعات عجیب . در این دنیای سرشار از شگفتی نمیشه‌ خیلی از چیزها را باور نکنی .

یک سوسک حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد.

یک کوروکودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون در بیاورد.

حلزون می‌تواند 3 سال بخوابد.

به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ!

اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد.

خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جویی کند.

ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند.

چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است.

بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد میشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر می‌شوند.

کوبیدن سر به دیوار 150 کالری در ساعت مصرف می‌کند.

پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند.

گربه‌‌ها می‌توانند بیش از یکصد صدا با حنجره خود تولید کنند در حالیکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!

ادرار گربه زیر نور سیاه می‌درخشد.

تعداد چینی‌هایی که انگلیسی بلدند، از تعداد آمریکایی‌هایی که انگلیسی بلدند، بیشتر است!!

فیل‌ها تنها حیواناتی هستند که نمی‌توانند بپرند.

هر بار که یک تمبر را میلیسید 10/1 کالری انرژی مصرف می‌کنید.

فورییه 1865 تنها زمانی بود که ماه کامل نشد.

کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی I am است.

تمام خرسهای قطبی، چپ دست هستند.

اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید می‌شود.

اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کرده‌اید.

در مصر باستان افراد روحانی تمام موهای بدن خود را می‌کندند حتی ابروها و موژه‌ها.

کوتاه‌ترین جنگ در تاریخ در سال 1896 بین زانزیبار و انگلستان رخ داد که 38 دقیقه طول کشید.

در 4000 سال گذشته هیچ حیوان جدیدی رام نشده است.

هیچ‌وقت نمیتوانی با چشمان باز عطسه کنی.

تعداد انسان‌هایی که به وسیله خر کشته می‌شوند، از انسان‌هایی که در سانحه هوایی می‌میرند بیشتر است.

چشم‌های ما از بدو تولد همین اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هیچ‌وقت متوقف نمی‌شوند.

هر تکه کاغذ را نمی‌توان بیش از 9 بار تا کرد.

در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازه‌ای سنگ به کار رفته که می‌توان با آن دیواری آجری به ارتفاع 50 سانتی‌متر دور دنیا ساخت.

اگرتمام رگ‌های خونی را در یک خط بگذاریم، تقریبا 97000 کیلومتر می‌شود.

وقتی مگس بر روی یک میله فولادی می‌نشیند، میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می‌شود.

آمریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.

عدد 2520 را می‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسیم نمود، بدون آن‌که خارج قسمت کسری داشته باشد.

30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می‌کنند، در زیر خاک مدفون شده‌اند.

تنها حیوانی که نمی‌تواند شنا کند، شتر است.

شیشه در ظاهر جامد به نظر می‌رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می‌کند.

در هر ثانیه بیش از 5000 بیلیون بیلیون الکترون به صفحه تلویزیون برخورد می‌کند و تصویری را که شما تماشا می‌کنید، بوجود می‌آورد.

شانس شبیه بودن دو اثر انگشت، یک به 64 میلیارد است.

یک لیتر سرکه در زمستان سنگین‌تر از تابستان است.

قد انسان تا 20، 25 سالگی و گاها 40 سالگی بلند می‌شود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 میلی‌متر کوتاه می‌شود.

فقط با از دست دادن یک درصد از آب بدن، احساس تشنگی می‌کنیم!

دهان انسان روزانه یک لیتر بزاق تولید می‌کند.

چیتا یا یوزپلنگ سریع‌ترین حیوان خشکی است. او در عرض فقط 3 ثانیه 100 کیلومتر در ساعت سرعت می‌گیرد. رکوردی که حتی سریع‌ترین خودروهای فراری هم نتوانسته‌اند بشکنند.

کرم‌های ابرشیم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا می‌خورند.

تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرینه چشم است.

شتر در 3 دقیقه 95 لیتر آب می‌خورد

نریمان فاضلی

نریمان فاضلیملک محمد مسعودی

نریمان فاضلی در خرداد ماه 1346 در خانواده ای نه چندان مرفه در شهر فارسان از توابع بخش میزدج استان چهارمحال وبختیاری دیده به جهان گشود . در سن 8 سالگی به ورزش کشتی گرایش پیدا کرد  و در سنین چهارده و پانزده سالگی در نوجوانی در اوزان مختلف مقامهای قهرمانی کسب کرده است  رسمی به ورزش پهلوانی باستانی روی آورده و چند سالی را هم مرشد این ورزش سنتی و پهلوان پرور ایران بوده است وی در سن بیست سالگی به خواندن آوازهای فلکوریک روی آورد ، و در سال 1368 به مقام اول پنجمین و ششمین جشنواره موسیقی فجر نائل گردید . در سال 1372 اولین کاست وی به نام چویل عرضه بازار شد و پر فروش ترین کاست سال شناخته شده است. بعد از این کاست به فستیوالهای جهانی همچون آلمان ، ژاپن، کانادا، شوروی، فرانسه ، کویت، دوبی دعوت گردید و در این فستیوالها برنامه های بسار جالبی اجرا کرده

سپس کاست عشق لر، ری گشون،لیلی،درد دل را عرضه بازار موسیقی کرد . و به گفته حمایت کنندگان ایشان کاری جدید به نام بی وفا در سال 1386 وارد بازار موسیقی خواهد شد و به علاقه مندان موسیقی فلکوریک «محلی بختیاری» عرضه خواهد شد . اما دردی کهنه از زبان ایشان شعله می کشد این است که هیچ یک از مسولین امر ایشان را در هیچ یک از برنامه های اجرایی حمایت نکرده اند

متنی زیبا از دکتر علی شریعتی

 
"ترجمه ی دعای عرفه توسط دکتر علی شریعتی"
 
 
اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد ,بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به "حسین" ایمان نیاورد؟نشناسدش؟عاشقش نشود؟دیوانه اش نشود؟آیا چنین چیزی امکان دارد؟
 
 
 
حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.
............ . حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.
 
پس
هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی . 
هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!
 
............ . من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟
............ . خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.
............ . خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.
 
خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه.
و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
 
............ .. پروردگار من!
............ .. من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.
 
............ .. خدایا!
به که واگذارم می کنی؟
به سوی که می فرستی ام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.
یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟
............ .. من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
............ .. ای توشه و توان سختی هایم!
 
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
 
............ .. ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
............ .. تو پناهگاه منی!
 
تو کهف منی!
تو مامن منی!
وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........
............ ... اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
............ ... ای زنده!
ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
............ ... ای آنکه :
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
............ .. . ای آنکه:
در بیماری خواندمش و شفایم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
.......... من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
من آنم که به بدی همت گماشتم.
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم که غفلت کردم.
من آنم که پیمان بستم و شکستم.
من آنم که بد عهدی کردم .....
و ....... اکنون باز گشته ام.
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر ای خدای من!
ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.
............ ... معبود من!
 
اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
آقای من!
بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم که بیاورم  نه توانی که یاری بطلبم.
نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!
 
انکار؟!
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟
............ .. خدای من!
خواندمت پاسخم گفتی.
از تو خواستم عطایم کردی.
به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
خدایا!
از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
 
از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت ما را مران.
............ .... ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دینم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
و از آتش جهنم رهایم ساز.
............ .... خدای من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.
 
 
یا رب! یا رب! یا رب!
............ .... خدای من!
این منم و پستی و فرو مایگی ام.
و این تویی با بزرگی و کرامتت.
از من این می سزد و از تو آن ............ ...
........." چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."
 
......... خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
 
.......... خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
...... تو که اینقدر دلسوز منی! .....
 
...... خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
 
...... کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.
 
...... خدای من!
مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.
 
...... خدای من!
چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
ای آنکه  با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.
 
یا رب! یا رب! یا رب!

آمــــدم بــســویــت مــیــروی از کـــنـــارم

آمــــدم بــســویــت مــیــروی از کـــنـــارم
                 بــمــان ای نــازنــیــنــم نــرو از کــنـــارم
نشستم بر لب جوی ندیدم تو را در کنـارم
                 کجا رفتی هــمــنـشـیـنـم کجا رفتی هم زبانم
غــــــم دوری تو چنان مرا افـــــــســرده کرد
               که دلم از افــــــســـــردگی پـــژمـــرده  گشت
 
با شوق اینکه عاشق و عاشق ترم کنی   
شکل غزل شدم که شبی از برم کنی    
               یا نه شبیه غنچه ی سردی به این امیدکه            
                 روزی در اوج عاشقیت پر پرم کنی                          
هم بازی بهشتی دنیای کودکی                            
حق داشتی نسوزی و خاکسترم کنی                    
                 من مثل آینه به تو سوگند می خورم                   
                حتی اگر قفس شوی و بی پرم کنی                   
پشت تمام فاصله ها دوست دارمت                   
تا هم صدای این شب دردآورم کنی                   
                حالا منم و حسرت یک آرزوی دور                        
     یک آرزو...همینکه فقط باورم کنی
مـی روی تـا بـا نـبـودن عـشق را پـر پـر کـنی
می روی با اشک حسرت ، دیده ام را تـر کنی
آن هـمـه گـفـتی نگاهـم بـا نگاهـت زنـده اسـت
مـن نـبـاشـم ،می تـوانی روزهـا را ســر کـنی؟
در نـبـودت گـریـه کـردم ، آیـنـه احـسـاس کرد
آیـنـه شـو ، گـریه ام را حـس کـنی ، باور کنی
سـبـز در عـشقت شـدم کـم کـم تـو دانستی ولی
عاقـبـت می خواستی در قـلب مـن خـنجـر کنی
بعـد تـو در سـینه نـامت می شـود یـک خاطره
                                                              کـــاش می شـد قـصـه عـشـق مـرا بـاور کـنـی

پیرمرد

روزی یک پیرمرد ی که تصادف کرده بود را به بیمارستان می برند
پرستار بهش میبینه حالش خیلی وخیم
بهش می گه
شما باید چند روزی در بیمارستان بمانید تا حالتون خوب بشه
پیرمرد این رو که می شنوه خیلی ناراحت میشه
میگه :" من نمی تونم اینجا بمونم باید برم " پرستار این رو که می شنوه خیلی
تعجب می کنه ،می گه اما شما حالتون اصلا خوب نیست
باید چند روزی اینجا بمونید تا حالتون بهتر بشه اونوقت می تونید برید
اما وقتی اصرار پیرمرد را می بینه ازش دلیل رو می پرسه
پیرمرد میگه : همسر من تو خانه سالمندان هست و من
هر روز برای دیدنش به اونجا می رم
تا صبحانه رو با هم بخوریم اون اگر ببینه من نیومدم خیلی ناراحت می شه
پرستار که می بینه پیرمرد خیلی ناراحته می گه : باشه اگر شما بخواین
ما می تونیم اون را به اینجا بیاریم
اما وقتی انکار پیرمرد را می بینه خیلی ناراحت می شه
بهش می گه چرا نمی خواید اون بیاد اینجا ؟
پیرمرد :آخه همسرم من رو نمی شناسه ، اون آلزایمر داره
پرستار :خوب شما که این رو می دونید چرا هر روز به دید نش میرید ؟؟؟
پیرمرد :آخه اون من رو نمی شناسه ، من که می دونم اون کی بوده 

پند و اندرز

بر عیب  خو د  بینا  باش  و عیب  کسان  مگو
 
در جواب  تعجیل  منما  , نا پرسیده  مگوی ,  دل  را  بازیچه  دیو مساز
 
تا  به  محاسبه  خود  نپردازی  در  دیگران  شروع  مکن
 
اندک  خود  را  بهتر  از بسیار  دیگران   دان
 
دوستی  خد ا را  در  کم  آزاری  دان
 
سعادت  دنیا  و آخرت  را  د ر صحبت  دانا شناس
 
فخر  به  فقرا  مفروش  و با ایشان  محبت  کن
 
به  حکم  خد ا راضی  باش
 
کسی را به  سخن  رنجه مکن , مال  را  عاریت  دان
 
بدان  که هزار دوست کم است و یک  دشمن  بسیار
 
از مردم  نو کیسه  وام  مخواه
 
مردم  را  در غیبت همان  گوی  ,  که  به  روی  توانی  گفت
 
درویشان  را نا امید  باز مگردان .
 
حاجت  برادران  مومن  را  کاری  بزرگ  بدان
 
نیکویی  خود  را  به  منت  بر  زبان  میار
 
مردم  را  در  بدی  مدد مکن
 
وفا از جوانمرد  طلب  که جوانمرد  چون  دریاست  و بخیل  چون  جوی , در از دریا  جوی  نه  از جوی
 
دوستی او را شاید در وقت  خشم  بر تو  ببخشاید
 
در رعایت  دلها  بکوش
 
دوست  را  در  وقت  خشم  آزمای  و مصاحب  را در نیستی  تجربه  نمای
 
به هر کجا  که  باشی  خدا را  حاضر  دان
 
هرگاه  به  نماز ایستادی   فکر  کن    آخرین   نما ز  تو  ا ست
 
چشم  طمع  از  جان  و  مال  و  ناموس  مردم  بردار  تا  همه  تو  را  دوست  بدارند
 
از عیبی  که در توست  دیگران  را  ملامت مکن , طاعت  نکرده دعوی  کرامت مکن
 
کار تنها  نه  به  روزه  و  نماز است ,  کار  به شکستگی  و نیاز است
 
نماز کردن زیاد کار پیرزنان است , روزه داشتن  بی  صدق  صرفه جویی در نان است
 
حج رفتن تماشای  جهان است , نان دادن  کار مردان است
 
با اینهمه افضل عبادات نماز است , خاصه وقتی که به عجز و نیاز است
 
هر که  دانست  که خالق  در حق  خلق  تقصیر نکرد از بد پاک شد
 
و هر که دانست که قسام  قسمت  روزی  بد  نکرد  ازحسد  پاک  شد
 
سخن  جز  به  راستی  مگوی
 
صحبت  با خلق  دردی  است که  درمانش  تنها یی  است
 
هر چند که نفس  طالب  بقا ست  اما  بقا ی  جاویدان  در فنا است
 
زبانت را به  دشنام عادت  مده
 
به غم کسان شادی مکن , در جایگاه تهمت مرو
 
هر که از ملامت  نترسد از او بگریز
 
سر خود را با زن مگو
 
دنبال  سرگرمیها ی  ناروا  مثل  دود و مشروب  و از این دست  مرو که  زندگیت را به باد می دهی
 
بیمار و نادان  و مست  را  پند  مده
 
شغل اگر چه خرد باشد  به  نا آزموده  مفرمای
 
دوستان  را از عیب  ایشان  آگاه  کن
 
از دوست به یک جور و  جفا کرانه مگیر
 
چون  به  خانه ی  کسان  در آئی  چشم  را  صیانت  کن
 
مردم را به معامله بیازمای   آنگاه  دوستی  کن
 
مردم  را به  چرب  زبانی  مفریب
 
با صاحبدلان  دولت مناکحت  مکن  که  کم  آیی
 
بدان  را  طعنه  مزن
رعیت  بی اطاعت  را رعیت  مدان
 
در  جهانگردی  سلاح  و سخاوت  را  مدار  ساز
 
به  عیب  خود  بینا  باش  تا  به  جایی  بر سی
 
مشورت  با  دشمن  مکن  و  چون  کردی   از گفت  او  حذر  کن
 
خود  را  از  معتمدان  گردان  تا  همه  به تو اعتماد  کنند
 
به  زیارت  مردگان   و  زندگان  برو
 
راحت  را   از  رنج  طلب  , خلق  را  دوست  دار  و  مال  را  دشمن
 
در  آن  را  کوش  تا زنده شوی  و  دست  می  جنبان  تا  کاهل  نشوی  و  روزی  از  خدا یتعالی  دان تا  کافر
 
نشوی
 
صحبت  با  خردمندان  دار
 
پای  از گلیم  خود  دراز  مکن
 
به  ظاهر هر  کسی  فریفته  مشو
 
از  نیکان  برادری  گیر , از  معصیت  بگریز
 
چون  پیش  بزرگان  و  هنرمندان   بنشینی  همه  گوش  باش  و چون  سخن  گویند  تو  خاموش باش
 
سرمایه ی عمر را مغتنم  شمار
 
نادان  را  زنده  مدان
 
نفس  خود  را  مراد مده که بسیار  خواهد
 
خود شناسی  را  سرمایه  بزرگ  دان  و  از  دشمن دوست  روی  حذر  کن
 
دشمنانت  اگر  چه  حقیر  باشند  از  آنان  حذر  کن
 
از  دشمن  خانگی بسیار  بترس
 
با  نا  شناخته  سفر  مکن
 
امانت نگهدار تا  توا نگر شوی
 
نمام  و دروغگو  را  به  خود  را مده
 
گمان  مردما نرا   در حق  خود  خطا  مکن
 
در مهمات  ضعیف  رای  و سست همت  مبا ش
 
عهد  را در حالت  سخط  و غضب  نیکو  نگهدار
وقت  را  هیچ  بدل  مشناس
 
سود  هر دو جهان را خاموشی دان
 
مگو  حرفی که عذر باید خواستن
 
راست  گوی و عیب مجوی ;  راست  را به  دروغ مانند مگوی
 
نخست  اندیشه  کن  آنگاه   بگوی
 
با  هیچ  بدی  همداستان   مباش
 
بلا را به  صدقه  و  دعا  دفع   کن
 
پیران  کار  دیده  را حرمت  بدار
 
از  آموختن  علم و پیشه عار  مدار
 
جرم  و  بهتان  بر کسی  منه  تا  انفعال  به  تو  باز  نگردد
 
با کسی چیزی  را  که جواب آن  را  نتوانی  شنید  مگوی
 
بیهوده گویی را سر  همه ی  آفتها  بدان
 
دوستی  نمودن  دشمن  را  دوستی  مدان
 
کسی  را   که  کارش   به  تو  بر آمد    مترسان
 
خلق  را  به  خیر  خود  امیدوار  گردان
 
سخاوت  راست  کردن  وعده  را  دان
 
رضا  دادن به  مفاسد را  سر  همه معاصی  دان
 
نفاق  را بی  دانشی  دان
 
صحت  و عافیت  را  از  حقتعالی عطای  بزرگ دان
 
نسیه  را  مال  مدان
 
دلیر  بی  سلاح  را  نادان     ,دان
 
به  حقارت  در  هیچ  کس  منگر
 
دنیا  پرست  مباش  که  دشمن  خدا  را  پرستیده  باشی
 
بر  طاعت  حریص  باش  و  بر  آن  تکیه  مکن
 
تن  را  در  دریای  آرزو  غرقه  مکن  تا  توانی  نیاز خود  را بر  خلق  عرضه  مکن
 
بدانکه بهترین  کارها شناخت خداست  , خدا  را  نگه  دار تا  اوتو را  نگهدارد , عمر  را  در پرستش او
 
خرج  کن   که   حساب  خرج  او  خواهد  خواست  نما ز و روزه و حج  و  زکات  بگذار  و حق  را
 
فراموش  مکن
 
صبور باش
 
در  هر کاری  یاری  از حق  طلب
 
در  نیکوکاری  ها  بهانه  جوی  مباش
 
منت  بردار و منت  منه , نا سپاس و بی  منت را  به خود  راه  مده
 
نان  همه کس  مخور  و  نان  بر  همه  کس  بده
 
بر  پیرزنان  اعتماد  مکن
 
وفا  از  مردم  اصلی  جو  که  اصیل  هرگز  خطا نکند
 
با  مردم  فرومایه  منشین
 
بدترین  عیب    پر  گفتن  را  دان
 
بیاموز و بیاموزان
 
کم  گوی  و  کم  خور  و کم  بخواب
 
در  سختیها  صبر  پیشه  گیر  ,  بر شکسته  و ریخته  افسوس  مخور
 
آنچه  در دست  داری  شادمان  مباش  و آنچه از دستت رفت  دریغ  مخور
 
از آ سمان سخن  را  بزرگتر  دان
 
عجل  را  در  هیچ  حالی  فراموش مکن
 
هر  هدفی  را  وقتی  به  آن  برسی  وسیله  می شود  برای  هدفی  دیگر
 
کسی  را  به  خصومت  و  جنگ  وعده  مکن
 
از  فرمانبرداری  نفس  حذر  کن  , مال  را  فدای  تن  کن
 
دوست  را  به  تواضع  بنده  کن , دشمن  را  به  احسان و گذشت  دوست کن
 
بر  زاهد  جاهل  اعتماد  مکن
 
در  سخن  جواب  اندیش  باش
 
کسی ر  به  افراط  مگوی  و مستای , اگر چه زیان افتد
 
بنده ی حرص مباش , خفته ی غفلت مشو
 
 
از گناه لاف مزن
 
از داده ی خدا بخور  تا کم نشود
 
نفس را از برای  مال  پایمال  مکن
 
اگر  صلح بر مراد  برود  جنگ  مکن
 
در  سفر  خوی  از  آن خوشتر دار  که  در حضر داشتی
 
خود  را  اسیر شهوت  مساز
 
از  آن  سودی  که  آخرش زیان  باشد  گرداگرد او  مگرد
 
برای  اندک  چیزی  خود  را بی قدر مکن

نقاشی های زیبا روی دست

در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید
 

تابلوهای زیبای مادر و فرزند

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

نامت را خورشید می گذارم

نامت را خورشید می گذارم،اما نه خورشید را غروبی است ، نامت را رود می نهم افسوس که رود هم
 
انتهایی دارد  ، تو را بهار می نامم اما نه خزانی در پیش است
 
پس تو را عشق می نامم در صدف قلبم  ٌ جاودانه جاودانه
 
 
                        خوابی دیدم                                               
خواب دیدم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم
 
بر پهنه اسمان صحنه هایی از زندگیم همچون برق از جلوی چشمانم گذشت
 
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ها دیدم
 
یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا
 
 
وقتی آخرین صحنه درمقابلم برق زد به پشت سروجای پاهایمان روی شن ها نگاه کردم
 
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر پر پیچ وتاب زندگی ام فقط
 
یک جفت پا روی شن نقش بسته آن هم در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم
 
دلم شکست و به درگاه خداوند شکایت کردم:
 
خدایا تو که گفتی بودی اگر به دنبال تو بیام در تمام راه با من خواهی بود 
 
تو که گفتی هیچ گاه تنهایت نخواهم گذاشت
 
ولی نمی فهمم چرا تو در سخت ترین لحظات زندگی ام
 
هنگامی که بیش از هر وقت دیگری به تو احتیاج داشتم مرا تنها گذاشتی؟
 
خداوند با مهربانی پاسخ داد:دوست عزیزم
 
من همواره در کنارت بوده ام و هیچگاه تو را تنها نگذاشته ام
 
اگر در سختی ها ،آزمون ها، و رنج ها فقط یک جفت پا دیدی
 
زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم 

تعداد عجایب جهان را به عدد 8 رسید

تعداد عجایب جهان را به عدد 8 رسید

نای زیرزمینی زیبای ایتالیا، تعداد عجایب جهان را به عدد 8 رساند
 
در دامنه کوه آلپ در شمال ایتالیا، در 30 مایلی شهر باستانی تورین، در دره‌ای به نام Valchiusella، روستایی وجود دارد که قدمت آن به قرون وسطی می‌رسد، این دهکده منظره‌ای چشم‌نواز دارد، اما بنای عجیبی که در عنوان این پست به آن اشاره شده، در زیر زمین و در دل یک صخره بزرگ قرار دارد.
30 متر زیر سطح زمین و پنهان از چشم مردم، بنایی عجیب قرار دارد که آن را می‌توان با شهر افسانه‌ای آتلانتیس مقایسه کرد و لقب هشتمین بنای عجیب دنیا را به آن داد.
این بنای زیرزمینی شامل 9 معبد حیرت‌انگیز در 5 طبقه است که ابعاد و زیبایی آن، نفس را در سینه حبس می‌کند.
این ساختمان را می‌توان به یک کتاب سه‌بعدی تشبیه کرد که تاریخ بشریت را روایت می‌کند. معبدها به وسیله تونل‌های به شدت آراسته‌ای به هم متصل شده‌اند. حجم این تونل‌ها به 300 هزار فوت مکعب می‌رسد. اما، تنها عده کمی اجازه بازدید از این بنای شگفت‌انگیز را دارند
 
687474702f696d672e6461696c796d61696c2e636f2e756b2f692f7069782f323030372f31315f30332f68616c6c6d6972726f7273444d323131315f343638783334302e6a7067.jpg
 
تالار زمین
جالب است بدانید که دولت ایتالیا تنها چند سال است که از وجود چنین بنایی مطلع شده است.
اگر تا اینجای پست را خوانده باشید، شاید تصور کنید که این معبد که معبد Damanhur نام دارند، به جا  مانده از یک تمدن قدیمی است. ولی اینطور نیست!
 
Falco.jpg
 
این بنا، حاصل کار یک دلال سابق بیمه است. در ابتدای دهه 60 میلادی وقتی «اوبرتو آیرودی» Oberto Airaudi ده ساله بود، دچار تجربه‌های دیداری عجیبی می‌شد ،او تصاویر عجیبی می‌دید که فکر می‌کرد مربوط به زندگی گذشتگان و معابد حیرت‌انگیز باشد.
اوبرتو توانایی‌های ماوراء طبیعی داشت، او می‌توانست مناظر دور را ببیند و جزئیات ساختمانی هر بنایی را تصور کند.
 
سرانجام او تصمیم گرفت که تصوراتش را به واقعیت تبدیل کند. اوبرتو که دوست دارد «فالکو» خطاب شود، شروع کرد به کندن یک حفره آزمایشی در زیر خانه والدینش تا از اصول حفاری سر دربیاورد. در سال 1977 اوبرتو، جای مناسب برای ساختن معبدش پیدا کرد و خانه ای در آنجا ساخت
 
687474702f696d672e6461696c796d61696c2e636f2e756b2f692f7069782f323030372f31315f30332f68616c6c6d6972726f7273444d323131315f343638783339372e6a7067.jpg
 
شیشه‌کاری سقف تالار آینه‌ها
 
687474702f696d672e6461696c796d61696c2e636f2e756b2f692f7069782f323030372f31315f30332f6d6f6f6e646f6f72444d323131315f343638783630392e6a7067.jpg
 
تالار آینه‌ها
در آگوست 1979، اوبرتو به همراه چند نفر از دوستانش کار حفر کردن معابد را آغاز کردند. نام Damanhur از نام معبد زیرزمینی مصریان گرفته شده که معنی شهر نور را می‌دهد.
از آنجا که آنها اجازه رسمی برای ساخت چنین ساختمانی نگرفته بودند، تنها افراد محدودی با افکار نزدیک به خودشان را از ایجاد این بنا آگاه کردند. داوطلبانی از همه کشورهای جهان به مدت 16 سال، در 4 شیفت کاری روزانه مشغول حفاری و ساخت این معبد شدند. آنها بدون اینکه نقشه از قبل طراحی‌شده‌ای برای معبد داشته باشند، تنها به طرح‌ها و تصورات اوبرتو متکی بودند.
در سال 91 کار ساخت چندین معبد از معابد 9 گانه تقریبا به اتمام رسید. سطح دیوارها با نقاشی‌ها ، کاشی‌ها، تندیس‌ها و درهای مخفی و پنجره‌هایی با شیشه رنگی پوشیده شد.
 
687474702f696d672e6461696c796d61696c2e636f2e756b2f692f7069782f323030372f31315f30332f68616c6c73706865726573444d323131315f343638783333342e6a7067.jpg
 
تالار کره‌ها
 
687474702f696d672e6461696c796d61696c2e636f2e756b2f692f7069782f323030372f31315f30332f68616c6c6d6972726f7273444d323131315f323238783434382e6a7067.jpg
 
اما در این زمان دیگر کار آنها از حالت سری خارج شده بود. نخستین بار پلیس به خاطر فرار از پرداخت مالیات مزاحم اوبرتو شد ولی یک سال بعد تهدید پلیس جدی‌تر بود، آنها اوبرتو را تهدید کردند که یا به پلیس اجازه بازرسی بدهد و یا کل بنا را دینامیت نابود خواهند کرد.
دادستان منطقه همراه سه پلیس با تردید وارد بنا شدند و به مجرد وارد شدن به نخستین معبد به نام تالار زمین، دهانشان از تعجب بازماند.
مقامات سعی کردند که این بنا را به نفع دولت ضبط کنند. به گروه گفته شد که کار روی تزئینات داخلی را ادمه دهند ولی معبد دیگری حفر نکنند.
 
687474702f696d672e6461696c796d61696c2e636f2e756b2f692f7069782f323030372f31315f30332f65677970747061696e74444d323131315f343638783334312e6a7067.jpg
 
امروزه کسانی که در ساختن معبد Damanhur مشارکت داشتند، دانشگاه، مدرسه، سوپرمارکت و مزارع اختصاصی خودشان را دارند. البته آنها رهبر معنوی خود را پرستش نمی کنند و از معابد تنها به منظور مراقیه گروهی استفاده می‌کنند.
فالکو می گوید: «این معابد به انسان‌ها یادآوری می‌کنند که هر کس توانایی‌هایی بیشتر از حد ادراکش را دارد و اگر بدانیم چگونه به گنجینه‌های نهان اندرونمان برسیم، می‌توانیم به آنها دسترسی پیدا کنیم.»

شفاعت امام حسین (ع)

 
Astane Dost www.astane.mihanblog.com 
 
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که آمدپیش حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه زفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند ازراه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت کردی تباه
نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما که ماموران حق داوریم
اینک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
ناامید از هر کجا ودلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
 
ناگهان الطاف حق آغاز شد
ازجنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نورپیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه به گوش
صورتش خورشید بود وغرق نور
جام چشمانش  پر از شرب طهور
لب که نه سر چشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی ازگیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
به دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روزقیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
اینکه می بینید در شور است و شین
ذکر لا لا ئیش بوده یا حسین
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا  بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوزعشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه می شد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذررقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی عدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سر نوشت
میشود همسایه ی من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است
 

ای مهربان

ای مهربان
وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود
وکوچه از صدای پای اخرین عابر تهی میشود
با کوله باری از غم و درد میروم و
ترا با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم
گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش
غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم
اما بدان نبض خاطرم هر لحظه بیاد تو می تپد
چته اسمون دوباره
            کم اوردی باز ستاره؟
                       اشک نریز اخماتو وا کن
                                   بخدا فایده نداره
                                            میگن اشک اگه بریزی
                                                        سبکت میکنه اما
                                                                 اونی که گذاشته رفته
                                                                              کی ما رو به یاد میاره
                                                                                       اینقدربارون میریزی
                                                                                             به تو شک میکنه مهتاب
که دیشب بوده تابستون
             ولیکن امشب بهاره
                        دلتو بزن به دریا
                              تا بشی تنهای تنها
                                        یا شاید خدا بخواد و
                                                 بکنه بهت اشاره
                                                     اگه اون یه کم دوست داشت
                                                            بی خداحافظی نمیرفت
                                                                            دعا کن خدا تلافی
                                                                                              سر قلبش در نیاره
                                                                                                    اگه بی وفا نبود که
واسه تو عزیز نمی شد
                   اونی که بشکنه اما
                                  بمونه اون موقع یاره
                                                 اسمون دیگه تموم کن
                                                                       گریه رو فقط دعا کن
                                                                                 که خدای اسمونا
                                                                                                   هیچ روزی تنهاش نذاره
 
بخواب ای دختر آرام مهتاب
       ببین گلهای میخک خسته هستند
تمام اشک هایم تا بخوابی
        میان مخمل چشم شکستند
بخواب ای پونه باغ شکفتن
         گل اندوه امشب زرد زردست
بخواب ای غنچه بی تاب احساس
          فضای شهر شب بو ها سرد ست
بهار سبز عاشقها خزانست
         خزان بی قراران بی وفایی ست
بخواب ای مرغ نا آرام دریا
           گل آرامشم امشب تنهای تنهاست
اگر امشب ز بی تابی نخوابی
            دلم تا صبح در چنگال غم هاست
بخواب ای لذت سرشار پرواز
             که دنیا یک گذرگاه عجیب است
همیشه نغمه مرغان عاشق
        پر از یک حس نمناک و غریب است
                 پرستو هم نمی ماند به بک شهر
                           همیشه هجرتش از بی قراری است
                                     بخواب ای آشنا با خلوت شب
                                          دلم در آرزویش تنگ تنگ است
                                                    نمی دانی که او وقتی بیاید
                                                        بلور اشکهایم چه قشنگ است
                                           بخواب ای شبنم نیلوفر دل
                                  که شب تنهایی دل ها درازست
                    دعایت می کنم هر شب همین وقت
              که درهای دعا تا صبح بازست

SMS LOVE

هرگز برای عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای میرسی که ماه را بر لبانت می نشاند
 
 
هر قطره اشک نشانه غمه، هر سکوت نشانه تنهائیست، هر لبخند نشانه مهربانی
و هر sms نشانه ای از دلتنگی من برای تو
 
تصویر چشمان تو را در رویا ها کشیدم، باغ گلی از جنس مریم ها کشیدم، تو گم شدی در جاده های ساکت و دور، من هم به دنبال نفس هایت دویدم
 
 
تو اون فرشته ای که وقتی در فصل بهار قدم میزنی برگ درختان انتظار پائیز را می کشند تا جای پاهات رو بوسه بزنند
 
 
کاش می شد عطش زمزمه یاد تو را در شط فاصله ها شست و فراموشت کرد
 
 
 

خوردن شیرینی خیلی راحته٬ خوندن داستان شیرین هم راحته٬ اما پیدا کردن دوست شیرین خیلی سخته! تو چطوری منو پیدا کردی؟

 
تنهایی، این واژه را بلندترین شاخه درخت خوب می فهمد
 
 
 
جاده عشق همسفر می خواست و من، تو را برگزیدم به خاطر قلب مهربانت
 
 
کاش بدانی روشن ترین ستاره بخت منی . پس بتاب و دنیای مرا روشن کن .
 
 
من تو را پرسیدم : ایا خدا تنهاست؟ گفتی خدا هر جا همراه آدم هاست، گفتی خدا خوب است، گفتی که زیباروست، هر انچه ما داریم گفتی فقط از اوست
 
 
                                      
عهد کردم اگر بوسه داد توبه کنم... بوسه ای داد  چو برداشت لب از روی لبم توبه کردم که دگر بوسه بی جا نکنم
 
تقدیم به آن نگاهی که تمام هستی و دلم فدای اوست : طلایی ترین روزها ، ارزانی نگاه مهربانت و بغل بغل گل مریم پیشکش قلب مهربانت...
 
 
الان هوا بارونیه شدید . باد می وزه شدید . من دوست دارم شدید . عاشق شدم شدید . دقیقا الان من یه ادم بی جنبه بارون ندیده ام شدید .
 
 
دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا ارزومندم
 
بهترین لذت دنیا زمانیه که اصلا انتظارش رو نداری و زیباترین اونا دوست داشتن است . پس حالا که انتظارش رو نداری، دوستت دارم
 
 
بتاب خورشید من ، تا میتوانی بتاب بر زمین و آسمان . بدان من در سینه خورشیدی بس عظیم دارم ، بتاب خورشیدم، با تو هستم و با تو جان میگیرم
 
 
اینجا، آسمان از دل من تیره تر است . روزگارم ابری است . من اگر تنهایم، یاد تو با من هست! مهربانم، روزگار ابری است کاش این بار جای خورشید تو افتاب شوی!
 
رخ زیبای تو را خال زدم بر بدنم تا بماند یادگار بدنت در کفنم...
 
 
من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهی نگران، تو به اندازه تمام تنهایی من شاد بمان
برای مردن افتادن از هیچ ارتفاعی لازم نیست ..
فقط کافیه که از چشمای تو بیفتم !
 
                                    
برای رسیدن به تو لحظه ها را سفر کردم، اما تو به اندازه فاصله ها از من دوری
 
هر چی عشقه با نگینش هر چی خوبه بهترینش آسمونا با زمینش همشون فدای تو
 
به صلیب سینه هایت ، به خماری نگاهت ، به غروب غم گرفته ، به تمام خواب هایت ، که در این جهان هستی ، گل من فقط تو هستی
 
 
یادته یه روز گفتی چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ عکسشو بده جنازه شو تحویل بگیر! خودت بگو چی شد که امروز به جای جسدش کارت دعوت عروسی تون به دستم رسید
 
 
خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که sms 15 تومن بیشتر نیست و به هر که بیشتر دوست می داری بیاموز که ارزش یک دوست بیش از 15 تومن است .
 
 
 
تنها تکیه گاهم بود ان که با اولین نسیم در هم شکست
 
 
 
دیروز ما زندگی را به بازی گرفته بودیم، امروز او ما را به بازی گرفته... اما فردا چه خواهد شد؟
 
 
                                     

پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد

پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد

برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد

صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون

پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون

آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین

بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین

پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد

میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد

ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه

بگین به این شکسته دل یه عمره دلواپسه

     

منم تنهـــا، منم بی کس

منم مانند آن شمعی که در غربت برای قلب بی نورم همیشه اشک می ریزم.

منم خاکستری سرد و بی احساس.

 

 

منم آن تک درخت بی گناه و بی برگ.

منم دلمــــرده ی غمگین.

منم بیزار از عشق و از محبت های بی فرجام.

چــــــرا از من نمی پرسی؟ چــــرا اینگونه غمگینم؟!!


توی روزگاری که دل واسه شکستنه   

         قیمت طلای دل قد سنگ و آهنه

                بین این همه غریبه یه نفرمثل تو میشه

                       آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

 

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

                          با صبوری با من دل خسته سازش می کنه

 

تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سر بکنم

         نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم

                    نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم

                           بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم

 

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

                          با صبوری با من دل خسته سازش می کنه

 

توی روزگاری که عشق دیگه رسم زندگی نیست

         وقتی تو دلهای سنگی هیچ کسی همیشگی نیست

                      بین این همه غریبه یه نفرمثل تو میشه

                             آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

 

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

                          با صبوری با من دل خسته سازش می کنه


رفته بودیم که دور از انظار دیگران، ساعتی با سرگردانی یک عشــق بی پناه

زیر روشنایی ماه، گردش کنیم. آسمــان کاملا بود. مهذا پاره ابری سیاه، صورت نازنین

ماه را در سیاهی خود ناپدید می کرد!

گفتم: آسمان باین صافی، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه، از گریبان ما چه می خواهد؟

اشاره به ابر کرد، آهی کشید و گفت: آن! ابر نیست!

عصاره است. عصاره ناله های پنهــانی عشـــاق واقعی است... روی ماه را پوشانده است.

تا مــاه شاهد عشق دروغ مـــن و تـــو نباشد....


نمیدانم چرا رفتی ...                                                                                    

        نمیدانم چرا !!!

              شاید خطا کردم و تو ... 

                   بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

                       نمیدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!

                           ولی رفتی ... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید


روزی هزار بار بر صفحه دل بنویس : میان بود و نبودش

 

 تنها یک حرف فاصله است !

به همین سادگی.............

 ومن روز و شب جریمه سنگین رفتنت را پرداختم

 

 وجز دل که روزی هزار بار خراش افتاد............

کسی نفهمید که از
ب بودنت

 

 تا نون نبودنت فاصله تا بی نهایت بود .......

به که پیغام دهم ؟


       به شباهنگ که شب مانده به راه

 
                         یا به انبوه کلاغان سیاه


به که پیغام دهم ؟


        به پرستو که سفر میکند از سردی فصل


                    یا به مرغان نکوچیده به مرداب نگاه


به که پیغام دهم؟


        دست من دست تو را میطلبد


             چشم من روی تو را میجوید


                       لب من نام تو را میخواند


 
بی تو از خویش گریزانم من


              دل من باز تو را میخواهد

 

 به که پیغام دهم ؟


کاش بر سینه خویش


  نقشی از عشق تو حک می کردم


       تا پس از مرگ دلم


یادگاری ز تو و عشق تو


         با خود ببرد


ولی افسوس که دیگر قلبم


        تاب این زخم ندارد


                                 ای وای.......


نازنینم!


باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید!


باز مهربانی چشمهایت،


پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!


باز گرمی دستانت،


روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!


نازنینم!


به شب و روز !


به صدای امواج !


به برگ برگ شاخه های درختان !


به بی قراری بادهای سرگردان !


به آواز قمری های حیاتم قسم!


نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!


نــــمی توانم!


نــمی توانم عطر یاد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!


نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!


     

 

نازنینم!


ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟


ایـــن همــــه روز راچگونه به تنهایی دوره کنم؟


ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از امیّد، روشن نگه دارم؟


ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟


چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم


که کلمه ای حتی،از یاد نرود؟


قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،


با کدام قلم،برایــت بنگارم؟


آخــــر برای تک تک واژه های بی قراریم،

 
قلمها را طاقتی نیست!


نازنینم!


به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،


دلم گرفته است!


به دیدار ایــــن دل غمگین بیا!


شانه هایــت رابرای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!

 

پرستوها چرا پرواز کردید؟

                           جدایی را شما آغاز کردید...

 جدایی بی وفایی قهر و دوری

                            همه باشند گناه آشنایی....

 


کاش می دانستم این روزها چه بهایی دارد!!!

 

 کاش می دانستم آخر قصه ی روزگار چه می شود!!!!!!!!


گفتی از دل تنگم بگم دل من تنها به خاطر دوری از تو تنگه عزیزم

 

. نمی دونم چی بگم شاید بعضی وقت ها سکوت مفهوم خیلی

 

 از حرف ها رو بگه ولی بدون, توی دلم خیلی گفتنی هاست

 

 که می خواد فریاد بزنه ولی شرمش می گیره از تو .

 

 آخه دوست نداره تو رو با حرفهای غمگینش ناراحت کنه سکوت می کنه

 

همین قدرقانع هستم که بیام و اینجا چند سطری خط خطی کنم و برم ....

 

می خواهم از تو بنویسم
قلم را روی کاغذ فشار می دهم
اما هیچ نمی نویسم
نمی توانم
از تو هیچ به یاد نمی آورم
تنها نامی که ماه هاست بر زبان

نیاوردمش
و یک مشت خاطره
که آنقدر پوسیده اند که نمی دانم

 چند سال پیش آنها را نوشته ام
با آنها چه کنم؟
با تو چه کنم؟
با کسی که از او جز یک نام و مشتی خاطره هیچ ندارم !
حتی نامت هم برایم نا آشنا شده است
به راستی تو کیستی؟.........
نمی دانم !

 

باز مثل هر شب بغضی راه گلویم را سد کرده است
می خواهم نامت را صدا کنم
اما نمی توانم
باد می وزد و دفتر خاطرات را ورق می زند
در میان خاطرات پوسیده ام باز تو را می بینم
اشک هایم جاری می شوند
خاطرات پوسیده را به قلبم می فشارم تا یاد تو آرامم کند
دفتر خاطرات خیس می شود
و نوشته هایم آرام آرام محو می شوند
تمام دفترم سفید می شود
تنها یک کلمه در آن باقی می ماند
و من میدانم که. . .
نام تو هرگز محو نخواهد شد !

اشــــــکهام جاری شده کسی نیست ببینه

اشــــــکهام جاری شده کسی نیست ببینه
بارون اشــــــکهام می خوادفقط ترا ببینه
دلـــــم هوات ُ کرده بیا ببین چه خونه
بیا اشــکهام ُ پاک کن نذار جاری بمونه
بباربارون اشکهام که پائیزهم تمومه
  اشکی نمونده واسم آخه پائیز تمومه 
همه جا سفــــید ِ ،رد ِ پایی دیده نمیشه
زمستون هم رسیده ولی پیدات نمیشه
دیگه چشام نمی خواد هیچوقت ترا ببینه
هر وقت ترا ببینه فقط میگه دیونه
هـــمـــه تـــن بــا تــو بـــودم بــا تــو مــانـدم
               کــجـایـی دلِ من که ایــنـجــا بــی تــو ماندم
                  گــذشـتـی از کــنـارم کــجــایــی ای دل مــن
                     مــنـم آن کــس که دل را بــر تــو بــاخــتـــم
                        کـجـا رفــتی چه شد برمن کجا بردی دل من
                           نــدارم عـادت که بــی تــو بـمـانـم ای دل من
تـــو را خـواهـــم که ای دل بــمــانــی بــا من
  کـــه بــر ایــن دل احــتــیـــاج دارم ای دل من
      چــه شـــد بــرمــن کـــجـا رفـــتــم کـجا بودم
         نــمـیـدانــم کــه بـا این دلکـجا رفـتـم کـجـا بودم
                  نـکـن گـــــریــه که ای دل بی تو من هـیچـم
                     تــو را خـواهــم کــه ای دل بــمانــی بـــا من
در ایـن عـالـم کــه ای دل بــــا تـو  چه کردم
  کجا بـردم کجا رفـتی کـه وای بر من چه کردم
      هـمیـن دانـم که بـا تـو بـودم کجا رفـتی نـمیدانم
          بـیـا بـرگرد ای دل تـو را خـواهـم ،بـمان با من
               بـیـا ای دل کـه بـا هــم در ایــن کـوچـه بـگردیم
                   هـمـیـن جـا درایـن کوچه در این تاریکی بگردیم

شب دوم

 
 
   شب دوم:
        بسم الله
          عشق
نگاه یار
به محض این‌که نگاه زهیر عثمانی مذهب بر امام افتاد به واسطه‌ی پیامی که از طرف امام بر او رسیده است. پس از صحبت با امام، دستور داد همه خیمه‌هایش را بر کنند و کنار خیمه‌های امام ببرند.

آقا جان!

ما را هم راه بده. کی نوبت ما می‌شود. (کی می‌شود با شهادت پیش تو بیاییم آقا جان!)
ورود به سرزمین کربلا
سؤال کردم اسم این سرزمین چیست؟
پیرمردی سالخورده، ابروان روی چشم آمده جواب داد: نام این سرزمین ماریه است، به این‌جا نینوا هم می‌گویند و ... بعضی این‌جا را کربلا می‌گویند.
سیدالشهداء تا نام کربلا را شنید فرمود:
?اَلّهُمََّ اِنّی اَعُوذُ بکَ مِنَ الْکَرْبِ وَالْبَلاءِ?
(عباسم!)
به همه‌ی یاران بگویید، شترها را بخوابانند. زن و بچه‌ها را آرام از شترها پیاده کنند.
مواظب باشید بچّه‌ها از بالای شترها نیفتند.
(همانطور که امام صادق (ع) فرمود: به زبان خودتان و ... ذکر مصیبت بخوانید. ما هم به زبان و رسم خود این‌طور می‌گوییم)
اگر مردی در کاروان باشد که مَحرَم باشد به طور معمول این‌طور است که بچّه‌ها را بغل کرده و از مرکب پیاده می‌کند.
لذا آقا اباالفضل (ع) یک یک بچّه‌ها را در بغل گرفته و آرام پیاده می‌کند.
من نمی‌ایم برون از محملم
چون گرفته ای حسین جانم این دلم
آخر ای نور دل اهل یقین
من چگونه پا نهم بر این زمین
از مدینه تا به مکّه تاکنون
همچو شمعی آب گشتم از درون
این زمین آتش به دل افکنده است
آن‌چه بر لب نآید این‌جا خنده است
خاک این‌جا بوی ماتم می‌دهد
بوی هجران، بویی از غم می‌دهد
ترسم این خاک پر از درد و مِحَن
در بغل گیرد تنت را بی‌کفن
وعده‌گاه غربت
(شاید همه گفتند که:) این سرزمین چه سرزمینی است؟
از وقتی که آمدیم دل ما بیش‌تر می‌طپد و التهاب و پریشانی ...
خبر آورند که پس از نصب خیمه‌ها، حال زینب (س) دگرگون شده است.
ابی عبدالله (ع) آمد خدمت خواهر، دید که خواهر سر بر عمود خیمه گذاشته و گریه می‌کند.
صدا زد: داداش! این سرزمین چه سرزمینی است؟
فرمود: خواهرم!
این‌جا همان جایی است که جدّم پیغمبر (ص) فرمود و ...
این‌جا همان جایی است که خواب دیدی (در دوران کودکی) و رفتی پیش جدّ ما رسول‌الله (ص) و خواب خویش را گفتی که:
دیدم طوفانی شد و من میان صحرا یکّه و تنها (به این طرف و آن طرف می‌افتادم) در آن‌جا درخت عظیمی را دیدم، از هیبت آن طوفان خود را به درخت عظیم رساندم ... دیدم این درخت شکست (درخت از ریشه کنده شد) من خود را به یک شاخه‌ی محکمی آویختم، باد آن شاخه را در هم شکست، به شاخه‌ی دیگر ملحق شدم، او را هم در هم شکست در آن حال به دو شاخه که به هم اتصال داشت، خود را به آن چسباندم. از شدّت وزیدن باد، آن دو شاخه هم شکست و نابود گردید. من وحشت‌زده از خواب بیدار شدم.
پیغمبر فرمود: زینب جان!
بعد از این‌که من و بابای تو و مادرت از دنیا رفتیم و حسن تو هم کشته شد به کربلا می‌روی، آخرین شاخه هم که شکشته می‌شود (یعنی ابی عبدالله (ع) وقتی به شهادت می‌رسد) تو تک و تنها در صحرای کربلا باقی می‌مانی و ... خواهر و برادر ساعتی کنار هم نشستند و گریه کردند و ...
 
 
ورود به‌ کربلا‌
دشت‌ غم‌ دشت‌ عطش‌ دشت‌ بلایی‌ کربلا
سینه‌ سوز و جانگذار و غم‌ فزایی‌ کربلا

جمعی‌ از خوبان‌ عالم‌ را هدایت‌ بر سر است‌
 باز کن‌ در دل‌ برای‌ عشق‌ جایی‌ کربلا

زود باشد کاروان‌ در کوی‌ تو منزل‌ کند
میزبان‌ حضرت‌ خون‌ خدایی‌ کربلا

خیمه‌های‌ عاشقان‌ برپا شود در خاک‌ تو
 تو به‌ حج‌ عشق‌ تصویر منایی‌ کربلا

تو غریبه‌ نیستی‌ با آستان‌ اهل‌ بیت
‌ آشنای‌ زادة‌ خیرالورایی‌ کربلا

طور سینایی‌، کنی‌ موسای‌ عمرانی‌
طلب‌ خضر امکانی‌ پی‌ آب‌ بقایی‌ کربلا

کعبة‌ آل‌ رسولی‌ ثانی‌ بیت‌ الحرام‌
 بعثت‌ پاک‌ حسینی‌ را حرایی‌ کربلا

آیة‌ عشقی‌ ولی‌ هرگز نمی‌شد باورت
‌ افکنی‌ بین‌ دو عاشق‌ را جدایی‌ کربلا

آه‌ از روزی‌ که‌ زینب‌ غرِ خون‌ بیند تو را
 که‌ هم‌ آغوش‌ تن‌ اهل‌ ولایی‌ کربلا

روز عاشورا که‌ باغ‌ فاطمه‌ پرپر شود
همنوا با زینبش‌ نغمه‌ سرایی‌ کربلا

آن‌ زمان‌ که‌ دست‌ عباس‌ از بدن‌ گردد
 جدا میزبان‌ مقدم‌ خیرالنسایی‌ کربلا

عصر عاشورا که‌ آید قتلگاهت‌ دیدنی‌ است
‌ عشق‌ با خون‌ می‌کند جلوه‌ نمایی‌ کربلا

کاش‌ می‌گفتی‌ که‌ گلچین‌ لاله‌ را پرپر مکن‌
 وای‌ زین‌ نامردمی‌ و بی‌ حیایی‌ کربلا

میهمان‌ را با لب‌ عطشان‌ چه‌ قومی‌ می‌کشد؟
 وای‌ از این‌ کوفه‌ و این‌ بی‌ وفایی‌ کربلا

ای‌ زمین‌ ای‌ ارض‌ اقدس‌ ای‌ حریم‌ کبریا
 تا ابد با آل‌ زهرا همنوایی‌ کربلا

 
 
 ورود به‌ کربلا (2)

اشتر مران‌ ای‌ ساربان‌ اینجا زمین‌ کربلاست
‌ آهسته‌ ران‌ آهسته‌ ران‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

اینجا فضای‌ نینواست‌ مهمان‌ سرای‌ کبریاست‌
ما میهمان‌ حق‌ میزبان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

اینجا شهادتگاه‌ ماست‌ اینجا زیارتگاه‌ ماست‌
زهرا کند اینجا فغان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

اینجا حریم‌ انبیاست‌ میعادگاه‌ کبریاست
‌ ای‌ عاشقان‌ ای‌ عاشقان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

اینجا شود اکبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
ای‌ کاروان‌ ای‌ کاروان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

بار گران‌ از کف‌ نهید اینجا شود قاسم‌ شهید
 اشتر مران‌ ای‌ ساربان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

اینجا شود زینب‌ اسیر در خاک‌ و خون‌ غلطد غدیر
جبریل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

اینجا شود صبر امتحان‌ با کودکان‌ و نوجوان
‌ اسلام‌ گردد جاودان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

اینجا شود خون‌ ریخته‌ حلقم‌ به‌ نی‌ آویخته‌ ای
‌ اکبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

اینجا به‌ زیر بوته‌ها گل‌ می‌کند بیتوته‌ها
گردند حیران‌ دختران‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

غربت‌ ثمر اینجا دهد مظلوم‌ سر اینجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

بر کودکان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشید گردد سایبان‌ اینجا زمین‌ کربلاست‌

 
 
برای دانلود، روی هر یک از لینکها کلیک سمت راست نموده
 و
Save Target As را بزنید
 
 
   فضایل
     امام حسین
            (علیه السلام)

4 - خواهش فطرس از جبرئیل
فطرس زمانى که دید جبرئیل همراه ملائکه به زمین نزول مى کنند، از جبرئیل پرسیده : کجا مى روید؟
او گفت : خداوند به حضرت محمد مصطفى نعمتى ارزانى فرموده و مرا فرستاده تا به آن حضرت تبریک و تهنیت گویم .
فطرس گفت : اى جبرائیل ! من را نیز همراه خود ببر، شاید که آن حضرت براى من دعایى کند و حق تعالى از خطا و گناه من درگذرد.


5 - آمدن فطرس خدمت پیامبر
جبرئیل همراه فطرس خدمت پیامبر رسید، پس از عرض سلام و تبریک ، شرح حال فطرس را براى پیامبر بازگو نمود، پیامبر فرمودند: به او بگو که خودش را به این مولود مبارک بمالد و به جایگاه خود باز گردد.

6 - باز یافتن سلامتى
فطرس خود را به بدن شریف حسین مالید، در این هنگام بود که بال هایش ‍ در آمدند و در حالى که این کلمات را مى گفت ، به سوى بالا عروج نمود، او گفت : یا رسول الله ! به زودى این امت تو، این مولود را شهید مى کنند و از این جهت که فرزند تو بر من منت نهاد، من نیز به جبران آن ، زیارت و سلام زائرینش را به او مى رسانم و هر کس که بر او صلوات فرستد، من این صلوات را به او مى رسانم.
 
 
 
   پرسش
         و پاسخ
                   محرم
چرا مردم با اظهار این همه ارادت و دوستى نسبت به خاندان اهل بیت (علیهم السلام)  از فلسفه قیام امام حسین علیه السلام اطلاع کافى ندارند؟
پاسخ: همان طور که در شماره قبلی  گفته شد، هدف از عزادارى ها و مراسم محرم، احیاى فلسفه عاشورا و استمرار بخشیدن به قیام خونین امام حسین علیه السلام است و باید این مساله، محور سخنان گویندگان مذهبى باشد. البته گویندگان مذهبى همه یکسان و هم سطح نیستند; ولى همواره بسیارى از علما و دانشمندان دینى در پى احیاى ابعاد مختلف اسلام از جمله قیام امام حسین علیه السلام و زدودن غبار خرافات از چهره دین و رویدادهاى تاریخى اسلام بوده و هستند، لکن در برخى از مجامع نیز ممکن است به عللى آنان دور از دسترس مردم بوده، از این رو زمینه براى میداندارى عناصر دیگر فراهم گردد.  
 
 
 
  
      
عبرتهای
          عاشورا
عاشورا به ما درس مى دهد که در ماجراى دفاع از دین, بصیرت بیش از چیزهاى دیگر براى انسان لازم است. بى بصیرت ها بدون این که بدانند, فریب مى خورند و در جبهه باطل قرار مى گیرند چنان که در جبهه ابن زیاد کسانى بودند که فُسّاق و فجّار نبودند ولى از بى بصیرت ها بودند. این ها درس هاى عاشوراست. البته همین درس ها کافى است که یک ملت را از ذلت به عزّت برساند. همین درس ها مى تواند جبهه کفر و استکبار را شکست بدهد. این ها درس هاى زندگى ساز است. این, آن جهت اول است.
 
   
      
علمدار
 
کربلا را بیشتر بشناسیم
امیر المؤ منین علیه السلام دستهاى عباس علیه السلام را مى بوسد!
مورخان نقل مى کنند: در دوران طفولیت حضرت عباس علیه السلام یک روز امیرالمؤ منین علیه السلام وى را در دامان خود گذاشت و آستینهایش را بالا زد و در حالیکه که بشدت مى گریست به بوسیدن بازوهاى عباس علیه السلام پرداخت .
ام البنین سلام الله علیه ، حیرت زده از این صحنه ، از امام علیه السلام پرسید: چرا گریه مى کنید؟!
حضرت با صداى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به این دو دست نگریستم و آنچه را که بر سرشان خواهد آمد به یاد آوردم .
ام البنین سلام الله علیه ، شتابان و هراسان ، پرسید: چه بر سر آنها خواهد آمد؟!
امام علیه السلام با لحن مملو از غم و اندوه و تاءثر گفت : آنها از بازو قطع خواهد شد.
کلام حضرت چون صاعقه اى بر ام البنین سلام الله علیه فرود آمد و قلبش را ذوب کرد و با دهشت بسرعت پرسید: چرا دستهایش قطع مى شوند؟! و امام علیه السلام به او خبر داد که دستان فرزندش در راه یارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شریعت الهى و ریحانه رسول الله صلى الله علیه و آله قطع خواهد شد. ام البنین سلام الله علیه گریست و زنان همراه او نیز در غم و رنج و اندوهش شریک شدند.
سپس ام البنین سلام الله علیه به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس گفت که فرزندش فداى سبط گرامى رسول خدا صلى الله علیه و آله و ریحانه او خواهد گردید.
امیر المؤ منین على علیه السلام فرمود: ام البنین ، فرزندت عباس علیه السلام را نزد خداى تبارک و تعالى منزلتى عظیم دارد و خداى متعال در عوض دو دستش ، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با آنها با ملائکه در بهشت پرواز کند، همان گونه که قبلا این عنایت را به جعفربن ابى طالب علیه السلام نموده است . ام البنین سلام الله علیه با شنیدن این بشارت ابدى و سعادت جاودانه مسرور شد.
خدایا او را از شر حسودان نگهدار!
حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام آیتى از جمال و زیبایى بود. رخساره اش زیبا چهره اش ‍ پر شکوه ، اندامش متناسب ، و در عین حال چنان نیرومند بود که آثار دلیرى و شجاعت را بخوبى نمایان مى ساخت . ام البنین سلام الله علیه مى گفت : پسرم ، به خدا مى سپارمت ! قلب مادر آکنده از محبت به عباس علیه السلام بود و براى وى از جانش عزیزتر و گرامیتر مى نمود. مادر از چشم حسودان بر او نگران بود و مى ترسید که مبادا به او سیبى برسانند و رنجورش کنند، لذا او را در پناه خداوند متعال قرار داد و ابیات زیر را در باره اش سرود:
اعیذه بالواحد
من عین کل حاسد
قائهم و القائد
مسلمهم و الجاحد
صادرهم و الوارد
مولدهم و الوالد

یعنى : فرزندم را، از چشم حسودان نشسته و ایستاده ، آینده و رونده ، مسلمان و منکر، بزرگ و کوچک ، و زاده و پدر، در پناه خداوند یکتا قرار مى دهد.
ضمنا از اینکه حضرت امیر المؤ منین على علیه السلام دست فرزند خود را، عباس ، را مى بوسید، میزان کثرت عطوفت آن حضرت به وى معلوم مى گردد (چنانکه ، پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز دست حضرت زهرا سلام الله علیه را مى بوسید و وى را در جاى خود مى نشاند).
بعضى نقل کرده اند که وجه تسمیه آن حضرت به ابوالفضل از آن روى بود، که آن جناب فرزندى به نام فاضل داشته است .
کنیه حضرت عباس علیه السلام
مشهورترین کنیه آن حضرت ، ابوالفضل است ، چون فرزندى به نام فاضل داشته ، بلکه مى توان گفت پدر تمام فضایل انسانیت و کمال بوده است . در کتاب العباس دو کنیه دیگر براى آن حضرت نقل کرده است : یکى ابو القرایة که آن را از کتاب مزار سرائر ابن ادریس و مقاتل الطالبیین ابوالفرج و انوار النعمانیه سید جزایرى و تاریخ خمیس ‍ ابوالحسن دیاربکرى نقل فرموده ؛ و دیگرى ابوالقاسم است و مستند ایشان ، زیارت روز اربعین مى باشد که از جابر نقل شده و در آن آمده است که وى در روز اربعین متوجه قبر آن بزرگوار گردید و گفت : اسلام علیک یا اءباالقاسم ، اسلام علیک یا عباس بن على علیه السلام الخ و چون جابر از اکابر صحابه بوده و در این خانواده تربیت شده است ، البته سبب آن را مى داند، چه آنکه آن حضرت فرزندى به نام قاسم نداشت تا مکنى به آن شود.
 
 
 
   سخنان
     امام حسین
            (علیه السلام)
خطبه امام پس از ورود به کربلا
متن سخن :
((... اَمَّا بَعْدُ فَقَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ اْلا مْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ
وَانَّ الدُّنْیا قَدْ تَغَیَّرَتْ وَتَنَکَّرَتْ وَاَدْبَرَ مَعْرُوفها
وَلَمْ یَبْقَ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ کَصُبابَةِ الا ناءِ
وَخَسیسُ عَیْشٍ کَالْمَرْعى الْوَبیلِ
اَلا تَرَوْنَ اِلَى الْحَقِّ لا یُعْمَلُ بِهِ وَالَى الْباطِلِ لا یُتَناهى عَنْهُ
لِیَرْغبَ الْمُؤْمِن فِى لِقاءِا للّه
فَاِنِّى لا اَرَى الْمَوْتَ اِلا سَعادَةً وَالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمِینَ اِلا بَرَماً،
النّاسُ عَبیدُ الدُّنْیا وَالدِّینُ لَعِقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعایِشُهُمْ للّه
فَاِذا مُحِّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانُونَ))(135).


ترجمه و توضیح لغات :
تَنَکُّر: قیافه بدنشان دادن . اِدْبار: پشت کردن . صُبابَة : ته مانده آب در کاسه . خسیس عَیْشٍ: زندگى پست ذلت بار. مَرْعَى الْوبیل : چراگاه سخت و سنگلاخ که در آن کمتر علف سبز شود. بَرَمْ (بر وزن فَرَس ): زجر و آزردگى . عَبید (جمع عَبد): برده لَعْقَ (مصدر است به معناى اسم مفعول ): چیزهاى شیرین مانند عسل که با انگشت لیسیده شود. یَحُوطُونهُ (از حاطَ، یَحُوطُهُ): چیزى را حفظ و حراست کردن و دفاع از آن نمودن . دَرَّتْ مَعایِشَهُمْ: دَرّ: خوشى و کمال آسایش . مَعایِش (جمع معیشه ): آنچه زندگى به آن وابسته است . مُحِّصُوا (از تَمْحیص ): در بوته آزمایش قرار دادن .

ترجمه و توضیح :
حسین بن على علیهما السلام در دوّم محرم الحرام سال 61 هجرى وارد کربلا گردید و پس از توقف کوتاه در میان یاران و فرزندان و افراد خاندان خویش قرار گرفت و این خطبه را ایراد نمود:
((اما بعد، پیشامد ما همین است که مى بینید؛ جدا اوضاع زمان دگرگون گردیده ، زشتیها آشکار و نیکیها و فضیلتها از محیط ما رخت بربسته است ، از فضائل انسانى باقى نمانده است مگر اندکى مانند قطرات ته مانده ظرف آب . مردم در زندگى ننگین و ذلت بارى به سر مى برند که نه به حق ، عمل و نه از باطل روگردانى مى شود، شایسته است که در چنین محیط ننگین ، شخص با ایمان و بافضیلت ، فداکارى و جانبازى کند و به سوى فیض دیدار پروردگارش بشتابد، من در چنین محیط ذلت بارى مرگ را جز سعادت و خوشبختى و زندگى با این ستمگران را چیزى جز رنج و نکبت نمى دانم )).
امام به سخنانش چنین ادامه داد:((این مردم برده هاى دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان مى باشد، حمایت و پشتیبانیشان از دین تا آنجاست که زندگیشان در رفاه است و آنگاه که در بوته امتحان قرار گیرند، دینداران ، کم خواهند بود)).
آنچه از این گفتار امام استفاده مى شود
در این خطبه حسین بن على علیهما السلام که اولین خطابه و سخنرانى آن حضرت در سرزمین کربلاست ، به دو نکته حساس زیر اشاره شده است :


1 - انگیزه قیام :
به طورى که در فرازهاى گذشته از سخنان امام علیه السلام اشاره گردید آن حضرت براى قیام خود چندین علت و انگیزه مختلف بیان نموده است که مخالفت با حکومت یزید، تغییر و تحریف در احکام و بالا خره موضوع امر به معروف و نهى از منکر، مجموع این علل و انگیزه ها را تشکیل مى دهد که همه این انگیزه ها نیز در این گفتار آن حضرت ، خلاصه گردیده است .
آنجا که اوضاع متغیر، زشتیها ظاهر و فضایل ، سرکوب و فراموش شده است ذلت و خوارى بر زندگى مردم سایه شوم خود را گسترده است ، نه به حق عمل مى شود و نه از باطل جلوگیرى ، بجاست که شخص مؤ من و متعهد در راه تغییر چنین وضعى به شهادت و لقاى حق راغب و شائق باشد و شخص ‍ امام عالیترین و بارزترین مصداق چنین مؤ من با فضیلت است که در این شرایط، مرگ را بجز سعادت و براى زندگى مفهومى جز زجر و شکنجه و مرگ تدریجى نمى داند.


2 - مساءله آزمایش :
و اما نکته دوم ، موضوع آزمایش و امتحان است که بهترین راه شناخت حقایق و افکار شخصیتها و اصالت انسانهاست ؛ چه افرادى که خود را مؤ من نشان مى دهند و چه گروهایى که براى خود شعارهاى داغ و کوبنده انتخاب مى کنند و چه اشخاصى که از قیافه حق پرستى و وجهه مذهبى برخوردارند، ولى حقیقت این گروه ها و این چهره ها و اصالت این افراد به دست نمى آید مگر از راه امتحان و آزمایش در شداید و گرفتاریها، در جزر و مدها و در میدان جنگ و مبارزات ، آنجا که منافع مادى و بلکه جانشان در خطر است .
اینک که فرزند فاطمه به سوى ((اللّه)) مى شتابد و قدم به سرزمین عشق و شهادت مى گذارد از افراد زیادى که تا آن روز دم از اسلام مى زدند و در میان مسلمانان از وجهه خاص مذهبى برخوردار بودند، خبرى نیست .
فرزند رسول اللّه در راه اسلام و قرآن به خاطر امر به معروف در برابر دشمن دیرینه اسلام قرار گرفته و آماده کشته شدن و به قربانى دادن خاندانش و به اسارت رفتن اهل و عیالش مى باشد ولى این گونه افراد قدم از قدم برنمى دارند و لب از لب نمى گشایند، نه از عبداللّه بن عباس خبرى هست و نه از عبداللّه بن زبیر و نه از عبداللّه بن عمر که هر سه خود را شخصیت برجسته مذهبى مى دانستند و به خاطر مذهبى بودن ، در میان مردم از وجهه و محبوبیت ویژه اى برخوردار بودند که موضوع شهادت و اسارت در راه احیاى اسلام و آزادى مسلمین مطرح است مثل اینکه چنین افرادى در میان مسلمانان وجود ندارند.
و این شداید و حوادث است که مردان بزرگ واقعى را از مسلمانان مصنوعى و کاذب که در مواقع عادى مسلمان تر و مذهبى تر از همه هستند مى شناساند و نقاب از چهره هایشان برمى دارد که :((َاِذا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانُونَ)) .
------------ --------- --
 
  
      
ده گفتار
انگیزه ، اخلاص ، نشاط و آگاهى در کربلا
بر خلاف دنیاى امروز که به ثروت ، نیرو، اطلاعات ، تخصص ، تکنولوژى و حمایت دیگران تکیه دارد، اسلام کارائى و نقش همه ى آنها را در کنار ایمان به خدا، اخلاص ، نشاط و انگیزه مى داند.
نمونه ها:
نماز بى نشاط، مورد انتقاد قرآن است . قاموا کسالى (41)
انفاق بى نشاط، مورد انتقاد قرآن است . هم کارهون (42)
انجام کار بدون نشاط یا همراه با بهانه گیرى ، به منزله ى انجام ندادن آن است ، بنى اسرائیل چون بعد از بهانه گیره هاى زیاد، گاوى را ذبح کردند قرآن مى فرماید: گویا ذبح نکردند. فذبحوها و ما کادوا یفعلون (43)
بارها قرآن از کسانى که هنگام رفتن به جبهه بى نشاط بودند، انتقاد کرده است . اثّاقلتم الى الارض (44)
از ایمان و توجّه کسانى که تنها به هنگام اضطرار روبه خداوند مى کنند، انتقاد کرده و مى فرماید: همین که در آستانه غرق شدن قرار گرفتند، خدا را مى خوانند ولى همین که نجات یافتند، فراموش مى کنند. فاذا رکبوا فى الفلک دعوا اللّه ... فلمّا نجّاهم ...(45)
ایمان در لحظه ى خطر کار فرعونى است که در آستانه ى غرق شدن گفت : ایمان آوردم و خداوند در پاسخ او فرمود: الا ن و قد عصیت قبل (46)
در کربلا نشاط بود؛ امام حسین علیه السلام فرمود: مرگ مانند گردنبند در سینه دختران جوان است .
فرزند سیزده ساله امام حسن علیه السلام (حضرت قاسم ) فرمود: مرگ نزد من از عسل شیرین تر است .
یاران امام حسین علیه السلام مى گفتند: اگر بارها زنده شویم باز کشته شویم ، دست از تو بر نمى داریم .
نشاط بالاتر از رضایت و تسلیم است ، ریشه ى نشاط ایمان به راه ، رهبر و هدف است و بى نشاطى ، نشانه ى باورنداشتن راه ، رهبر و هدف است .
اما مسئله ى انگیزه
اسلام به انگیزه ى انسان بسیار توجّه دارد، حتّى سیر کردن گرسنگان اگر بر اساس اخلاص نباشد و انگیزه ى غیر الهى داشته باشد، بى ارزش ‍ است .
یکى از سوره هاى قرآن سوره ى عبس است که در ده آیه ى اوّل آن به شدّت انتقاد مى کند که چرا به روى نابینایى عبوس شد، در حالى که نابینا نه عبوسیت را مى بیند و نه خنده را، اما اسلام اصل عبوس بودن را زشت میداند، نه به خاطر فمیدن یا نفهمیدن مردم . اسلام ارزشها و ضد ارزشها را واقعى مى بیند، نه قراردادى ، سیاسى ، اقتصادى و تعصّبى .
انگیزه ى امام حسین علیه السلام خودنمایى ، قدرت طلبى ، انتقام نبود، انگیزه امام و یارانش اصلاح در دین جدّش بود. انگیزه ى یارانش رسیدن به مال و مقام و تظاهر نبود، آنان با خدا معامله کردند و لذا کودک اسیر شده امام در برابر کاخ بنى امیه سخنرانى مى کند و مى فرماید: به عدد دانه هاى شن خدا را شکر مى کنم ؛ الحمدللّه عدد الرمل و الحصى و زینب کبرى مى فرماید: چیزى جز زیبایى ندیدم ؛ ما رایت الا جمیلا در حالى که اگر انگیزه غیر خدا باشد، باید گلایه ها و ضعف ها و ناسپاسى ها در کار باشد.
خلاصه آنکه گرچه اسلام به آمادگى همه جانبه در برابر دشمن توجه دارد؛ واعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة (47)
به آموزش هاى تخصّصى عنایت دارد، گرچه نزد بیگانگان باشد؛ اُطلب العلم و لو بالصین
به حمایت افراد توجّه دارد؛ تعاونوا على البّر و التّقوى (48)
به ثروت و اطلاعات توجه دارد، اما همه ى اینها به منزله ى عینک وسیله ى دیدن هستند، لکن کار دیدن از چشم است و توفیق تنها از اوست ؛ و ما توفیقى الاّ باللّه (49) و نصرت تنها از او مى باشد؛ و ما النصر الاّ من عند اللّه (50)
امّا آگاهى
امروز خلبانان متخصّص منطقه اى را بمباران مى کنند، بدون آنکه بدانند چرا و براى چه ؟
در کربلا همه یاران امام حسین علیه السلام آگاه بودند. از آغاز سفر تا کربلا تمام جملات امام نشانه ى این بود که این سفر کامیابى مادّى و برگشتى ندارد، یک انتخاب آزادانه ، آگاهانه ، مخلصانه و عاشقانه بود.
در اسلام حتّى اشک و سوزى ارزش دارد که بر اساس آگاهى باشد؛ تفیض ‍ اعینهم من الدمع مما عرفوا(51)
باور و یقین که آمد، انسان در کار خود تردید ندارد. زینب کبرى در سخنرانى به یزید مى گوید: من تو را پست و کوچک مى دانم ؛ انّى لاستصغرکَ
آرى اگر انسان در اثر معرفت و شناخت یقین پیدا کرد، پخته مى شود و هیچ پخته اى خام نمى شود، ولى اگر بر اساس احساسات و شعارها داغ شد، ممکن است بعد از مدّتى گرفتار تردید و سرد شود، چون هر داغى سرد مى شود.
در قرآن دو نوع دخول داریم : یکى دخول مردم در فضاى ایمان و دیگرى دخول ایمان در فضاى دل . داخل شدن مردم به ایمان آسان است ؛ یدخلون فى دین اللّه افواجا(52) امّا داخل شدن ایمان در دل ، کار سختى است ؛ و لمّا یدخل الایمان فى قلوبکم (53)
اکنون که این سطرها را مى نویسم ، شبى است که حضرت على علیه السلام در روز آن در غدیر خم به امامت نصب شد، همانها که یدخلون فى دین اللّه افواجا بودند، صحنه را دیدند و تبریک هم گفتند، اما پس از چندى على علیه السلام را رها کردند، زیرا ایمان در قلبشان داخل نشده بود. این است تفاوت دخول مردم در دین با دخول دین در مردم.

محرم ماه عشق ماه حسیــــــــــــــــــــــــــــــــــن

محرم ماه عشق ماه حسیــــــــــــــــــــــــــــــــــن


سلام من به محرم   محرم گل زهرا

به لطمه های ملائک  به ماتم گل زهرا

سلام من به محرم  به تشنگی عجیبش

به بوی سیب زمین و غم حسین غریبش

سلام من به محرم  به غصه و غم مهدی

به چشم کاسه خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم  به کربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش

سلام من به محرم  به حال خسته زینب

به بینهایت داغ دل شکسته زینب

سلام من به محرم  به دست و مشک ابوالفضل

به ناامیدی سقا به سوز و اشک ابوالفضل

سلام من به محرم  به قد و قامت اکبر

به خشک اذان گوی زیر نیزه و خنجر

سلام من به محرم  به دست و بازوی قاسم

به شوق شهد شهادت  حنای گیسوی قاسم

سلام من به محرم  به گهواره اصغر

به اشک خجلت شاه و گلوی پاره اصغر

سلام من به محرم  به احترام سکینه

به آن ملیکه که رویش ندیده چشم مدینه

سلام من به محرم  به عاشقی زهیرش

به بازگشتن حر  خروج ختم به خیرش

سلام من به محرم  به مسلم و به حبیبش

به رو سپیدی عون و بوی عطر عجیبش

سلام من به محرم  به زنگ محمل زینب

به پاره پاره تن بی  سر مقابل زینب

سلام من به محرم  به انتظار رقیه

به پای آبله بسته به چشم تار رقیه

سلام من به محرم  به شور و حال عیانش

سلام من به حسین و به اشک سینه زنانش

سلام من به محرم  به حزن نغمه هایش

به پرچم و به سیاهی  به خیمه های عزایش


 

محرم آمد . ماه حسین و اکبر و عباس . بوی علقمه و عطر یاس . بوی خون و رگ بریده و اشک .
صدای واعطشاه و شکر و صبر . ماه ندای هل من ناصر .. ماه زینب ستم سوز و شش ماهه باب
الحوائج . ماه تفکیک صف مردان از نامردان . ماه تمیز حق و باطل در گذرگاه زمان و برای همیشه
تاریخ . ماه بوی سیب . ماه عزاداری آل الله . ماه سیاه پوشی بهترین خلق خدا ....
این مناسبت غمبار را به شما بهترین یاران ِ همیشه همراه تسلیت می گویم .

فضایل امام حسین (ع)

   فضایل
     امام حسین
            (علیه السلام)

7 - فطرس ، آزاده شده امام حسین
طبق روایتى دیگر هنگامى که فطرس به سمت آسمان عروج مى نمود، این سخنان را مى گفت: کیست همانند و همتاى من که آزاد شده حسین بن على و فاطمه و محمد هستم.

8 - امامت در اولاد توست !
از امام رضا - علیه السلام - روایت شده حسین را نزد پیغمبر - صلى الله علیه و آله - مى آوردند و آن حضرت زبانش را در دهان او مى گذاشت تا مى مکید و به همان اکتفا مى کرد و از هیچ زنى شیر نخورد. ابن شهر آشوب از بره دختر امیه خزاعى روایتى نقل کرده خلاصه آن این است رسول در یکى از مسافرت هاى خود به فاطمه فرمود: جبرئیل خبر داده به زودى پسرى از تو متولد مى شود تا از مسافرت بر نگردم به او شیر مده تا بر گردم و لو ماهى طول کشید.
فاطمه قبول کرد پس از مسافرت حضرت حسین - علیه السلام - متولد شد، فاطمه (س ) شیر نداد تا رسول خدا آمد به فاطمه فرمود: با پسرم چه کردى ؟ عرض کرد: شیرى هنوز ندادم . رسول خدا او را گرفت زبانش را در دهان حسین گذاشت . داشت مى مکید تا آنجا که رسول خدا فرمود کامیاب شدى حسین . سپس فرمود: خداوند از اراده خود بر نمى گردد امامت در اولاد تو است .

9- نخستین جایگاه نور حسین (علیه السلام)
نخستین جایگاه نور وجود حسین - علیه السلام - پس از ولادت ، دو دست و آغوش پر مهر پیامبر گرامى - صلى الله علیه و آله - بود.
آن حضرت در کنار درب اطاق فاطمه - علیها السلام - ایستاده و طلوع نور وجود حسین - علیه السلام - در افق جهان را انتظار مى کشید. هنگامى که جهان را به نور و جودش نور باران ساخت و براى آفریدگارش سجده کرد، پیامبر ندا داد که : هان اى سماء! فرزند ملکوتیم را بیاور...
او گفت : هنوز نظیف و آماده دیدارش نساخته ام .
پیامبر با تعجب فرمود: شما او را نظیف مى کنید؟ خداوند او را نظیف و پاک و پاکیزه ساخته است .
اسماء نگریست و واقعیت را دریافت و آن کودک ملکوتى را در پارچه اى پشمین به سوى پیامبر - صلى الله علیه و آله - آورد.
پیامبر حسین - علیه السلام - را در آغوش گرفت و متفکرانه بر او نگریست و گریستن آغاز کرد و در حالى که آن کودک را مخاطب ساخته بود، فرمود:
... حسین جان ! به راستى که بر من گران است ... گران .
پس از روى دست و آغوش پیامبر، گاهى شانه فرشته وحى جایگاه او بود و گاهى شانه و دوش و سینه پیامبر. پیامبر - صلى الله علیه و آله - گاهى او را بر روى دستان مقدسش مى گرفت تا در برابر دیدگان نظاره گر، بوسه بارانش ‍ کند و گاهى بالا مى برد تا همه بنگرند و موقعیت او را دریابند.
 
 
 
   پرسش
         و پاسخ
                   محرم
گریه چیست و چرا انسان گریه مى کند؟
پاسخ: گریه تجسم عینى تاثرات درونى و عاطفى است و داراى اقسام گوناگونى مى باشد که هر یک آثار و نتایج ویژه اى دارند. از نظر روان شناسى گریه داراى اهمیت بسیارى است و فشار ناشى از عقده هاى انباشته در درون انسان را مى کاهد و درمان بسیارى از آلام و رنج هاى درونى انسان مى باشد. در حقیقت اشک چشم سوپاپ اطمینانى براى روح و جسم آدمى است که در شرایط بحرانى (اندوه و یا شادمانى فراوان) موجب تعادل او مى گردد. از نظر عرفا نیز، گریه زیباترین و پرشکوه ترین جلوه تذلل بنده و اظهار عجز و تسلیم و عبودیت در پیشگاه معبود قادر متعال است.
 
 
 
  
       عبرتهای
          عاشورا
جهت دوم از جهات مربوط به حادثه عاشورا, عبرت هاى عاشوراست. عاشورا غیر از درس, یک صحنه عبرت است. انسان باید در این صحنه نگاه کند تا عبرت بگیرد. عبرت بگیرد یعنى چه؟ یعنى خود را با آن وضعیت مقایسه کند و بفهمد در چه حال و وضعى قرار دارد. چه چیزى او را تهدید مى کند و چه چیزى براى او لازم است. این را عبرت مى گویند. مثلاً هنگامى که شما از جاده اى عبور مى کنید و اتومبیلى را مى بینید که واژگون شده یا تصادف کرده و آسیب دیده و مُچاله شده و سرنشینانش نابود شدند, مى ایستید و به آن صحنه نگاه مى کنید, چرا؟ براى این که عبرت بگیرید. براى این که برشما معلوم بشود که چه جور سرعت و حرکت و چه جور رانندگى به این وضعیت منتهى مى شود. این هم نوع دیگرى از درس است اما درس از راه عبرت گیرى. حال مى خواهیم این را یک قدرى بیش تر بررسى کنیم.
از بیانات مقام معظم رهبرى (مدظله العالى)
در دیدار با نیروهاى مقاومت بسیج
 13 محرّم 1413

 
 
 

 
   
       علمدار
 کربلا را بیشتر بشناسیم
القاب حضرت عباس علیه السلام
1. قمر بنى هاشم :
نوشته اند: و کان العباس رجلا و سیما جمیلا یر کب الفرس و رجلاه یخطان فى الاءرض و کان یقال له قمر بنى هاشم و کان لواء الحسین علیه السلام معه
یعنى : حضرت عباس علیه السلام مردى خوش سیما، خوش صورت و خوش قیافه بود و چون سوار بر اسب مى شد پاهایش از کثرت بلند بودن به زمین مى رسید. به او قمر بنى هاشم مى گفتند و در روز عاشورا لواى امام حسین علیه السلام در دست او بود.
از آنجا که آن حضرت در میان بنى هاشم از نظر زیبایى ممتاز بد، وى ار ماه بنى هاشم مى نامیدند. صباحت وجه و خوش صورتى ، از نعیم الهى است ؛ چنانچه در ذیل آیه شریفه یزید فى الخلق ما یشاء ان الله على شى ء قدیر (در آفرینش، آنچه مى خواهد، مى افزاید که خدا بر بعث و ایجاد هر چیز قادر است ) وارد شده که خداوند جمیل است و دوست دارد جمال را. روشنایى صورت حضرت ابوالفضل العباس ‍ علیه السلام هر تاریکى یى را روشن مى کرد و جمال وم هیئت او به اندازه اى بود که هر گاه دست به دست على اکبر داده و در کوچه مدینه عبور مى کردند، زن و مرد کوچه براى زیارت جمال آن دو جوان از هم سبقت مى گرفتند.
بهترین خوبى آن است که در آن خوبى صورت با خوبى سیرت ، و حسن جمال با حسن اعمال و افعال جمع شوند. بنى امیه ، قبیح صورت و کریه منظر بودند و بنى هاشم صورت دلجو و سیرت نیکو داشتند. حضرت هاشم معروف به حسن جمال بود و خال هاشمى معروف است و حضرت عبد المطلب و عبدالله و عباس و موسى مبرقع و حضرت محمد صلى الله علیه و آله نیز در نکویى منظر شهره بودند؛ چنانچه در وصف صورت آن حضرت نقل شده است که جمال ایشان از ماه روشنتر و درخشنده تر بود (اءضواءمن القمر)
حضرت رسول صلى الله علیه و آله خود در باب حسن یوسف مى فرماید ان یوسف کان فى اللیل قمرا و فى النهار شمسا و فى السحر کوکبا یعنى یوسف پیامبر صلى الله علیه و آله در سب مثل ماه بود، و در روز مانند آفتاب ، و در سحرگاهان همچون ستاره مى درخشید.
از رسول خدا صلى الله علیه و آله پرسیدند: وجه اختصاص حسن به یوسف چه بود؟ فرمود: روز قرعه فضائل ، قرعه حسن جمال به نام یوسف برآمد. گویند: این خبر در بازارهاى مدینه و خانه ها حتى در میان زنها شهرت یافت و عایشه آن را شنید، چون حضرت رسول صلى الله علیه و آله به خانه آمد، او ار محزون دید و وقتى از سبب حزن وى پرسید، عرض نمود: حسن و جمال ، از آن شماست یا یوسف ؟ فرمود: او خوش ‍ صورت تر و من نمکینتر مى باشم . و لکن بر اهل دوق و معرفت مخفى نیست که از جمال یوسف پرده برداشتند تا همه کس او را آشکار بدید، ولى از جمال محمد صلى الله علیه و آله پرده برنداشتند زیرا هیچ کس دیده اى را طاقت دیدن مستقیم نبود! و آنگهى محبوب ار در پرده نگاه مى دارند: در شب معراج از مصدر جلال خطاب به جبرئیل رسید که : من محمد صلى الله علیه و آله را به زیر هفتاد هزار پرده غیرت متوارى گردانیده ام ، امشب یک پرده از جمال او بردار تا نظاره کنندگان عالم اعلا حسن و جمال وى را ببینند؛ و چون جبرئیل یک پرده برداشت نورى پدید آمد که از پرتو آن نه نور عرش را جلوه اى ماند و نه کرسى را ونه آفتاب و ماه و ستارگان را. بعد از آن ، خطاب آمد: یا محمد، چه غم امت دارى ؟! امشب یک پرده از هفتاد هزار پرده را برداریم عجب مدار که تمام معاصى امت در جنب آن ناچیز و نابود گردد.
حال که سخن بدینجا رسید مقتضى است اشاره به قول حکما کنیم که گفته اند بایستى بین ظل و ذى تناسب بوده باشد، و نظام موجود در ظل ، کاشف از نظام موجود در ذى ظل است . به مصداق آیه مبارکه اءلم تر الى ربک کیف مد الظل و لو شاء لجعله ساکنا ثم جعلنا علیه دلیلا (ترجمه اجمالى آیه : یا پندارى که اکثر این کافران حرفى مى شنوند و یا تعقلى دارند؟ (حاشا) اینان در بى عقلى مانند چهار پایانند، بلکه داناتر و گمراهتر، آیا ندیدى که لطف خدا چگونه سایه را با آنکه اگر خواستى ساکن کردى بر سر عالمیان بگسترانید، آنگاه افتاب را بر آن دلیل قرار دادیم ) همه عالم ، ظل وجود حق مى باشند، و دیگر انکه جمال هر چیز جز همان تناسب اجزاى موجود در شى ء نیست ، بنابراین ، جمالى که در سلسله موجودات عالم ناسوت مشاهده مى شود ظل جمال تناسب عقول مى باشد تابرسد به نظام عقلانى (عقل اول ) و نظام در مرتبه فیض مقدس و اقدس الخ .
دیگر اینکه بدن ظل نفس است و هر قدر نفس داراى بها و روشنى باشد در بدن اثر مى کند و آثارش از بدن ظاهر مى گردد، و این است که در حدیث دارد: اطلب الحاجة من حسان الوجوه ، یعنى حاجات خود را از نیکو رویان و خوش طینیان بخواهید که صورت خوب ، نشانه سیرت خوب است .
حال اگر کسى گوید: دیده ایم بعضى مردمان خوش صورت داراى سیرتهاى سوء یابالعکس مى باشند، جوابش آن است که آن قاعده کلیه جارى است ؛ منتهاى مراتب ، اخلاق رذیله در بعضى کسبى مى باشد. مقصود آن است که چون انوار مقدسه محمد و آل محمد صلى الله علیه و آله مجارى و مجالى جمال و کمال حق - جل و علا - بوده واسطه فیض اقدس و نظام احسن مى باشند، در عالم ناسوت و جسمانیت نیز از تمام مردم خوش صورت تر و نمکینتر بوده و در ظاهر و باطن ، نیکو صورت و سیرتند.
از دیگر شواهد اعلاى حسن ، حضرت امام حسن علیه السلام است که آن قدر خوش ‍ صورت بود که زنها حریص بودند براى جناب و مى آمدند و خواهش ترویج داشتند براى خوش صورتى آن جناب ، و در اسلام مستحب است اگر زنى خواهش ترویج کند مرد اجابت او کند. حضرت امام حسین علیه السلام نیز نور از پیشانى و دهان و نحر مبارکش ‍ مى بارید. ((و الفضل ما شهدت به الاءعداء یعنى : فضل و برترى آن است که دشمن هم بر آن فضیلت شهادت دهد و اعتراف نماید. دشمن و قاتل امام حسین علیه السلام ، یزید پلید، در مدح صورت و سر مقدس او گفت :
یا حبذا بر دک فى الیدین
و لو نک الاءحمر فى الخدین
و در اشعر دیگرش گفت :
لما بدت تلک الرؤ وس و اءشرقت
تلک الشموس على ربى جیرون
شعر ظاهرا از مسلم جصاص است که مى گوید: این نور و تشعشع که از سرها تلاءلو مى کند، پیداست که آفتابى درخشان از منظومه شمسى ربوبى است و به دست بدترین مردم جنایتکار این فاجعه برپا شده است . همو مى گوید: سر مقدس امام حسین علیه السلام را در بازار کوفه دیدم و هو راءس قمرى زهرى اءشبه الخلق برسول الله صلى الله علیه و آله یعنى آن سر چون ماه درخشنده بود و از همه مردم بیشتر به رسول خدا صلى الله علیه و آله شباهت داشت .
نیز حضرت جواد الاءئمه علیه السلام در بین ائمه علیه السلام بسیار خوش صورت بود به حدى که وقتى که ام الفضل او را دید حالش دگرگون شد، چونانکه زنان مصر در وقت دیدن یوسف صلى الله علیه و آله از خود بى خود شدند و دست خویش را بریدند. در مورد حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام گفته اند: کفلقة قمر. یعنى مثل پاره ماه بود و در مورد دو طفلان مسلم علیه السلام نیز نوشته اند که وقتى سرهاى آنها ار برابر ابن زیاد گذردند قام ثلاث مرات متعجبا من حسینهما یعنى سه مرتبه به علت تعجب از حسن آنها برخاست و نشست . از اینکه به حضرت ابوالفضضل علیه السلام قمر بنى هاشم مى گفتند، معلوم مى شود بعد از مقام امام ، خوش صورت تر از او در بنى هاشم نبوده است .
 
 
 
   سخنان
     امام حسین
            (علیه السلام)
نامه اى به محمد حنفیّه
متن سخن :
((بسم اللّه الرحمن الرحیم من الحسین بن على علیهما السلام
الى محمد بن على علیهما السلام و من قِبَله من بنى هاشم
اَمَّا بَعْدُ، فَکَانَّ الدُّنْیا لَمْ تَکُنْ وَکَانَّ الاخِرَةَ لَمْ تَزَلْ والسّلام ))(136)

ترجمه و توضیح :
ابن قولویه در کامل الزیارات از امام باقر علیه السلام نقل مى کند که حسین بن على علیهما السلام پس از ورود به کربلا نامه اى خطاب به محمد حنفیه و افراد قبیله بنى هاشم که با امام علیه السلام همسفر نشده بودند نگاشت ، متن نامه چنین است :
((بسم اللّه الرحمن الرحیم :)) از سوى حسین بن على به محمد بن على و افراد بنى هاشم که نزد وى مى باشند، اما بعد: گویا دنیایى وجود نداشته (و ما هم در این جهان نبوده ایم ) همان گونه که آخرت همیشگى است (و ما از بین نخواهیم رفت )).
این سخن امام بینش آن حضرت را مانند همه ائمه نسبت به دنیا و جهان آخرت نشان مى دهد که درنظر او ارزش دنیا و زندگى آن منهاى انجام وظیفه ، مساوى با هیچ است ؛ زیرا آنچه موقت و زودگذر است و پایان پذیر، نمى تواند بیش از این ارزش داشته باشد و از دید او همه زندگى ، همه لذایذ آن با مقام و مال و منال آن ، با نبودن آنها بلکه با تلخیها و ناکامیها و زجرها و شکنجه ها مساوى و یکسان است و این دو تفاوتى در نظر وى نمى تواند داشته باشد.
و اما جهان آخرت در نظر حسین بن على عظمت بى حساب و نامحدودى دارد که با هیچ مقیاس و معیارى نمى توان آن را سنجید؛ زیرا همیشگى و جاودانى است ، زوال و فنایى ندارد، سعادت ، عیش و لذتش دائمى و زوال ناپذیر و از همه مهمتر ((و رضوان من اللّه اکبر)). و همین طور زجر و عذاب و شکنجه اش پایان ناپذیر است و با این بینش است که دست شستن از دنیا با تمام لذایذ و راحتى ها و ثروت و مقامش و بى اعتنایى به زرق و برقش و پیوستن به جهان آخرت ، بسیار سهل و ساده و طبیعى خواهد بود و تمام مصائب و آلام و زجرها و ... در ذائقه چنین انسانى نه تنها قابل تحمل بلکه شیرین و گوارا و لذتبخش مى باشد و همان گونه که حسین بن على علیهما السلام این بینش را در این گفتارش منعکس ساخته است عملاً نیز نشان داده و از مرحله سخن و ذهنیت به مرحله عینیت رسانده و لباس عمل بر آن پوشانده است .
امام در این گفتارش از طرفى حقیقت دنیا و جهان آخرت را در قالب یک عبارت ساده و کوتاه به برادرش محمد حنفیه و سایر اقوام و عشیره اش بیان نموده و در آخرین روزهاى زندگیش آنها را از موعظه و نصیحت و راهنمایى خویش برخوردار مى سازد و از طرف دیگر به همه جهانیان و براى همه رهبران مذهبى که هدایت و رهبرى جامعه را به عهده دارند، راهى که باید برگزینند و بینشى را که باید داشته باشند، ترسیم مى نماید.
------------ --------- --
پی نوشت ها:
136- کامل الزیارات ، ص 75
 
 
 
  
      
ده گفتار
3- حرکت امام حسین بر اساس قرآن
آیاتى که امام حسین علیه السلام در مسیر راه به آن استناد فرمودند:
آیه اوّل : همین که نماینده یزید در مدینه (مروان ) تصمیم گرفت که از امام حسین علیه السلام براى یزید بیعت بگیرد، امام فرمود: ویلک یا مروان فانّک رجس واى برتو، تو پلید هستى و ما خانواده اى هستیم که خداوند در شاءن ما فرموده است : انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرا(54) همانا خداوند مى خواهد که از شما اهل بیت هر پلیدى (احتمالى ، شک و شبهه اى ) را بزداید و شما را چنانکه باید و شاید پاکیزه بدارد.
آیه دوّم : امام حسین علیه السلام در پایان وصیت نامه اى که قبل از حرکت به کربلا نوشتند، به این آیه استناد کردند: و ما توفیقى الا باللّه علیه توکّلت و الیه اُنیب (55) توفیق من به جز به (اراده ) خداوند نیست که بر او توکّل کرده ام و به او روى آورده ام .
آیه سوّم : همین که براى فرار از بیعت با یزید، از مدینه به سوى مکه خارج شدند (28 رجب )، این آیه را تلاوت فرمودند: فخرج منها خائفا یترقّب قال ربّ نجّنى من القوم الظالمین (56) آنگاه که (موسى ) از آنجا ترسان و نگران بیرون شد و گفت : پروردگارا! مرا از قوم ستمکار نجات بده .
آیه چهارم : شیخ مفید قدس سرّه مى گوید: همین که امام حسین علیه السلام به سوى مدینه رهسپار شد، گروه هایى از جن و فرشته براى یارى آن حضرت حاضر شدند، امّا امام این آیات را تلاوت فرمودند: اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فى بروج مشیّدة (57) هرجا که باشید و لو در برجهاى استوار سر به فک کشیده ، مرگ شما را فرا مى گیرد. همچنین آیه ى : کبَرز الّذین کتب علیهم القتل الى مضاجعهم (58) کسانى که کشته شدند، در سرنوشتشان نوشته شده بود (با پاى خویش ) به قتلگاه خود رهسپار مى شدند.
آیه پنجم : همین که امام حسین علیه السلام شب جمعه سوم شعبان (قبل از حرکت به کربلا) وارد مکه شدند، این آیه را تلاوت فرمودند: و لمّا توجّه تلقاء مَدیَن قال عسى ربّى اَن یهدنى سواء السبیل (59) و چون رو به سوى مدین نهاد، گفت : باشد که پروردگارم مرا به راه راست راهنمایى کند.
آیه ششم : در مکه همین که با ابن عباس گفتگو مى کردند درباره ى بنى امیّه این آیات را تلاوت فرمودند: انّهم کفروا باللّه و برسوله و لایاءتون الصلاة الاّ و هم کُسالى (60) آنان به خداوند و پیامبر او کفر ورزیده و جز با حالت کسالت به نماز نپرداخته اند.... و همچنین آیه ى : یرائون الناس و لایذکرون الله الا قلیلا با مردم ریاکارى کنند و خدا را جز اندکى یاد نمى کنند. و آیه ى مذبذبین بین ذلک لا الى هؤ لاء و لا الى هؤ لاء و من یضلل اللّه فلن تَجِدَ له سبیلا(61) در این میان (بین کفر و ایمان ) سرگشته اند، نه جزو آنان (مؤ منان ) و نه جزو اینان (نامؤ منان ) و هر کس که خداوند در گمراهى واگذاردش ، هرگز براى او بیرون شدنى نخواهى یافت . و فرمودند: کلّ نفس ذائقة الموت و انّما توفّون اُجورکم (62) هر جاندارى چشنده (طعم ) مرگ است و بى شک در روز قیامت پاداشهایتان را به تمامى خواهند داد.
آیه هفتم : در آستانه عید قربان که امام حسین علیه السلام از مکه به سوى کربلا حرکت کردند، نماینده یزید در مکه راه را بر حضرت بستند، درگیرى با تازیانه رخ داد، به امام حسین گفتند: مى ترسم شما میان مردم شکاف بیفکنى !! حضرت این آیه را تلاوت فرمودند: لى عملى و لکم عملکم انتم بریئون مما اعمل و انا برى ء مما تعملون (63) عمل من از آن من و عمل شما از آن شما، شما از آنچه من مى کنم برى و برکنارید و من از آنچه شما مى کنید برى و برکنارم .
آیه هشتم : همین که در مسیر کربلا خبر شهادت مسلم را شنیدند فرمودند: انّا للّه و انّا الیه راجعون (64) کسانى که چون مصیبتى به آنان رسد، گویند: ما از خداییم و به خدا باز مى گردیم .
آیه نهم : در نزدیکى کربلا همین که حُر به امام گفت : چرا آمده اى ؟ فرمود: نامه هاى دعوت شما مرا به اینجا آورد، ولى حالا پشیمان شده اید و این آیه را تلاوت فرمود: فمَن نَکَث فانّما یَنکُث على نفسه (65) پس هرکس که پیمان شکند، همانا به زیان خویش پیمان شکسته است .
آیه دهم : در مسیر کربلا همین که خبر شهادت نامه رسان خود قیس بن مسهّر صیداوى را شنید گریه کرد و این آیه را تلاوت فرمودند: و منهم مَن قَضى نَحبَه و منهم مَن یَنتَظر و ما بَدّلوا تَبدیلا(66) از ایشان کسى هست که بر عهد خویش (تا پایان حیات ) به سربرده است و کسى هست که (شهادت را) انتظار مى کشد و هیچ گونه تغییر و تبدیلى در کار نیاورده اند.
آیه یازدهم : همین که فرماندار کوفه (ابن زیاد) نامه رسمى براى حُر فرستاد که راه را بر حسین علیه السلام ببندد و او نامه را به امام عرضه داشت ، امام این آیه را تلاوت فرمودند: و جعلناهم ائمّة یدعون الى النار...(67) و آنان را پیشوایانى خواندیم که به سوى آتش دوزخ دعوت مى کنند و روز قیامت یارى نمى یابند.
آیه دوازدهم : امام حسین علیه السلام در کربلا درباره لشکر یزید براى دخترش سکینه این آیه را تلاوت فرمود: اِستَحوَذ علیهم الشیطان فاَنساهم ذکر اللّه (68) شیطان بر آنان دست یافت ، سپس یاد خدا را از خاطر آنان برد.
آیه سیزدهم : در روز عاشورا براى لشکر یزید این آیه را تلاوت فرمود: فاجمعوا اَمرکم و شُرکائکم ثمّ لایکن امرکم غُمّة ثمّ اقضوا الىّ و لاتنظرون (69) شما با شریکانى که قائلید، کارتان را هماهنگ و عزمتان را جزم کنید سپس در کارتان پرده پوشى نکنید، آنگاه کار مرا یکسره کنید و مهلتم ندهید.
و نیز آیه انّما ولىّ اللّه الذى نزل الکتاب و هو یتولّى الصالحین (70) سرور من خداوند است که (این ) کتاب آسمانى را فرو فرستاده است و او دوستدار شایستگان است . و نیز آیه ى : و انّى عذت بربّى و ربّکم ان ترجمون (71) و من از شرّ اینکه سنگسارم کنید، به خود و پروردگار شما پناه مى برم . و همچنین آیه ى : اعوذ بربّى و ربّکم من کلّ متکبّر لایؤ من بیوم الحساب (72) من به پروردگار خود و پروردگار شما از (شرّ) هر متکبّرى که به روز حساب ایمان ندارد، پناه مى برم.

محرم ( بی بی بابا )

 
 
   شب سوم:
        بی بی
          بابا
ذکر مصیبت دختر سه ساله
وقتی که صبح شد، پس از خواندن نماز صبح و ... (همیشه همراه عمّه سادات بوده) ناگهان مشاهده کرد کنار چادرهایشان، نیزه‌ها برپا است.
نورانیت سر ابی‌عبدالله (ع) از دور، دلِ دختر را برده است. زانوکشان به سمت نیزه‌ای که سر بابا بر آن بود آمد.
اوّل یک نگاهی به صورت پدر نمود. دید یک طرف صورت سیاه شده و خاکی ...
راوی می‌گوید:
دیدم، نیزه خودش به قدرت الهی خم شد. (دست بچّه که به بالای نیزه نمی‌رسد لذا نیزه خم شد و در بغل دختر قرار گرفت ...)
سر را در آغوش گرفت و ... (زمزمه می‌کرد) بابا! قربان سرشکسته‌ات شوم ...
فراز آخر ذکر مصیبت و زبان حال
به هر صورتی که بود دختر روی پاهایش ایستاد.
قرآن می‌گوید:
یوسف (ع) از بالای چاه توسط برادرانش انداخته شد.
حال پس از سال‌ها که حضرت یعقوب (ع) فرزندش را دید و ملاقات نمود و ... از او سؤال می‌کند که آن وقتی که توی چاه افتادی چه شده و کجای بدنت درد گرفت و ... چه بلایی به سرت آمد.
یوسف گفت: خدا محبّت دارد و ...
حال شما به خیالتان فکر نمی‌کنید که وقتی سرِ پدر در بغل دختر قرار گرفت با بچّه درد و دل نکرده است و از او سؤال نکرد که:
(دختر بچّه‌ یا پسر بچه وقتی آرام هم می‌افتد زودی بدنش کبود می‌شود چه برسد که از فاصله‌ای روی زمین بیفتد)
 
 
حضرت‌ رقیه‌ سلام الله علیها (س)
به‌ گیسوان‌ پریشان‌ نظاره‌ جایز نیست
‌ نظر به‌ پیرهن‌ پاره‌ پاره‌ جایز نیست‌

نگاه‌ دختر شامی‌ نگاه‌ تردید است
‌ برای‌ دوست‌ شدن‌ استخاره‌ جایز نیست‌

به‌ جان‌ خسته‌ سزاوار نیست‌ خنده‌ زدن‌
به‌ جسم‌ سوخته‌ حتی‌ اشاره‌ جایز نیست‌

ز خار پای‌ غریبی‌ چو بوسه‌ باران‌ بود
 دواندنش‌ به‌ بیابان‌ دوباره‌ جایز نیست‌

هنوز دامن‌ آتش‌ گرفته‌ می‌سوزد
به‌ جان‌ سوخته‌ دامن‌ شراره‌ جایز نیست‌

به‌ سوی‌ قافلة‌ بانوان‌ معصومه‌
 نگاه‌ خیره‌ سر چشم‌ پاره‌ جایز نیست‌

برای‌ بردن‌ سوغات‌ نزد دختر خویش‌
 ز گوش‌ پارة‌ من‌ گوشواره‌ جایز نیست‌

به‌ قصد سیلی‌ و ترساندن‌ و زدن‌ دل‌ شب‌
به‌ نعره‌ در پی‌ دختر سواره‌ جایز نیست‌
 
 
 
حضرت‌ رقیه‌ سلام الله علیها  (2)

‌شمع‌ هر جا که‌ انجمن‌ دارد
پر پروانه‌ سوختن‌ دارد

بخدا نیست‌ خارجی‌ پدرم‌
دین‌ به‌ قلب‌ پدر وطن‌ دارد

گرچه‌ در کربلاست‌ پیکر او
دست‌ اغیار پیرهن‌ دارد

چوب‌ تأدیب‌ خوب‌ می‌داند
 که‌ چه‌ بوسیدنی‌ دهن‌ دارد

سوی‌ اغیار، لیکن‌ انظر گرفت
‌ بهر احباب‌ بانگ‌ ?لن‌? دارد

معجری‌ هست‌ بر سرم‌ امروز
 پدر من‌ اگر کفن‌ دارد

نیمه‌ باز است‌ کام‌ خونی‌ او
به‌ گمانم‌ پدر سخن‌ دارد

گر بیایی‌ ز جان‌ بپردازم‌
دیدنت‌ هر قدر ثمن‌ دارد

?لن‌ ترانی‌? مگو که‌ از هوسم
‌ ?اَرِنی‌? می‌رسد ز هر نفسم‌

غیر احیاء نمی‌کنم‌ امشب‌
جز ?خدایا? نمی‌کنم‌ امشب‌

منکه‌ دل‌ کنده‌ام‌ ز عقبی‌ دوش‌
میل‌ دنیا نمی‌کنم‌ امشب‌

قرب‌ دختر به‌ بوسه‌ پدر است‌
جز تمنا نمی‌کنم‌ امشب‌

من‌ زبونی‌ نمی‌کشم‌ از چرخ‌
 من‌ مدارا نمی‌کنم‌ امشب‌

باید امشب‌ کنار من‌ باشی
‌ بی‌ تو ?فردا? نمی‌کنم‌ امشب‌

چند بوسه‌ به‌ من‌ بدهکاری‌
صبر از آنها نمی‌کنم‌ امشب‌

نوبتی‌ هم‌ بود زمان‌ من‌ است
‌ پس‌ تماشا نمی‌کنم‌ امشب‌

ناز طفل‌ مریض‌ بیشتر است‌
بی‌ تو ?لالا? نمی‌کنم‌ امشب‌

خواب‌، بی‌ بوسة‌ پدر تا کی‌؟
 دور از خانه‌، در بدر تا کی‌؟

اللّه‌ اللّه‌ عجب‌ سحر دارم‌
سحری‌ در بر پدر دارم‌

آنچه‌ دیشب‌ به‌ طشت‌ زر دیدم‌
 حالیا در طبق‌ به‌ بر دارم‌

دست‌ افکنده‌ام‌ به‌ گردن‌ او
عمه‌ جان‌ عمه‌ جان‌ پدر دارم‌

لیک‌ چشمی‌ نمانده‌ بنگرمش‌
 لیک‌ دستی‌ نمانده‌ بر دارم‌

آمده‌ همرهش‌ مرا ببرد
بخدایش‌ قسم‌ خبر دارم‌

تو مپندار ای‌ پدر که‌ کنون‌
 سُرمه‌ بر دیدگان‌تر دارم‌

لختة‌ خون‌ گرفته‌ چشم‌ مرا
لخته‌ خونی‌ که‌ از سفر دارم‌

گره‌ در موی‌ من‌ چو ابروی‌توست
‌ تو ز سنگ‌ و من‌ از شرر دارم‌

تا نریزم‌ به‌ سیلی‌ از لب‌ خون‌
 لب‌ نمی‌گیرم‌ از لب‌ تو کنون‌