دنیای من : نازنین و غزل و افسانه

دوستدار همیشه گی نازنین و غزل و افسانه

دنیای من : نازنین و غزل و افسانه

دوستدار همیشه گی نازنین و غزل و افسانه

دل پاییزی من

دل پاییزی من
زمان گویی دیر کرده باشد،
طاقتش از پاییز طاق شده
خم کوچه زمستان را که رد کند
رد پای تو را می توان دید
برف ها را
برای نفس کشیدن غنچه ها کنار می زنی
قناری را آواز می خوانی
و
چکاوک را می سرایی
تجلی واقعیت را در شکوه طبیعت می بینی
چون بهار سبز می رویی
طراوت باران را می باری
تا سرود شادی ها را جاری شوی
اما زمان در پاییز قلبم سکوت کرده!
به یغما برده خاطرات مهربانی را
می دانم نمی شناسی!
همین حوالی در کوچه باغ اندوه!
به نظاره نشسته ام برگریزان دل پاییزی ام را
تهی از هر چه سبزی،
هر چه لبخند، هر چه زیبایی
ثانیه ها متفرق نمی شوند،
روزها هفته وار می گذرند
کاش می شد تنهایک نسیم بهاری،
دست زمان را در پاییز قلبم رها کند.

 

می روم

 

می روم تا روزگارم با خیالت سر شود

                                         می روم شاید که  احوال  تو  هم  بهتر شود

 

می روم تا لاله های سرخ باشد از ان تو

 

                                      غصه می خوردم که روزی لاله ها پرپر شود

 

می روم دیگر نمی خواهم که این غم های من

 

                                    موجب    ازار     احوالت   ملال اور  شود

 

می روم  در شان عشق   نا پیدا   شوم

 

                                    تا  مگر  انجا  تمام  قصه هایم  سر   شود

 

ارزو   دارم   ببینم   روزگاری   ان   نگار

 

                              در طلوعی صبحدم از مهر و مه برتر شود

 

حس نکرد تنهاییم را هیچکس یا رب نگر

 

                                 ترسم  از  فریاد  من گوش جهانی کر شود

تنها یک آرزو

دیگر در وسعت پنجره های عشق تصویر آشنایت را نمی بینم !

گرد و غبار تکرار، شیشه ی پنجره ام را پوشانده است و من ِ خسته از تکرار ، گمت کرده ام .

خسته ام از کوچه به کوچه درپی هیچ دویدن ها ...

خسته ام ازبه دنبال عشق رفتن ها و معشوق گم کردن ها ...

خسته ام از در پی نور دویدن ها و خورشد فراموش کردن ها ...

خسته ام از هزار بود خاکستری که نمی رهانند مرا از من ِ تکراری ام ...

خسته ام از دستهایی که بر پنجره ام خاک می پاشند تا دیگر هرگز پیدایت نکنم ...

خسته ام ... می دانم که می بینی ! می دانم که می شنوی .

پس آرزوی این خسته از خویش را هم بشنو ...

آرزویی برای حجم سرد تنهایی ام

نه آرزوی هزار بود خاکستری

تنها آرزوی یک :

                    بود طلایی

 

لیلی و مجنون

لیلی و مجنون

 

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟  

اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت .  


مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
ولی مدتی که گذشت خوابش برد ...
 
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .
 
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود ، آهی کشید و گفت :
ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر .
 
 در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟!
 و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه !
 
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول این که : خواب بودی و بیدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !
 
مجنون سری تکان داد و گفت : نه !
 
اون می خواسته بگه :  


تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمیبرد !  


تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !



مجنون به آسمان نگاه کرد. آسمان نارنجی بود . بوی غروب می داد. بوی رفتن.

انگار آتشی در دلش شعله می کشید.

صدایی مجنون را می خواند ... صدایی از دوردست ها !

مجنون می خواست به دنبال صدا برود .

اما لیلی چه می شد ؟!

مجنون میان بودن و نبودن ، رفتن و ماندن باید یکی را انتخاب می کرد .

مجنون می خواست به دنبال صدا برود و لیلی بی تاب بود .

مجنون تاب دیدن بی تابی های لیلی را نداشت ...

مجنون اشک می ریخت . روزها و شب ها .

خداوند اشک های مجنون را می دید .

خدا به مجنون گفت : مجنون باید بروی ! ماندن بوی غروب می دهد . بوی تکرار و عادت و تمام .

اگر هستی برو که ماندن بودن نیست !

... و مجنون از پس هزار آری و نه ، هزار دل دل کردن و بی تابی ، حرف خدا رو می شنید .

مجنون رفت .

و لیلی دیگر باور کرده است که مجنون هرگز نبوده ...

آخر دیگر نه لیلی ، لیلی ست و نه مجنون ، مجنون ...

فاصله لیلی را در مجنون و مجنون را در لیلی جــا داده است .

فاصله لیلی و مجنون را تا یکی شدن کشانده است .

... عشــق در فــاصــله بیداد می کند .


 

خیلی سخته

خیلی سخته گریه کنی ولی بهونه نداشته باشی







ادامه مطلب ...

تایتانیک

مرگ آخرین بازمانده تایتانیک

ایسکانیوز ـ لیلیان گرترود آسپوند، آخرین بازمانده کشتی تایتانیک در 99 سالگی جان سپرد.
به گزارش سرویس حوادث ایسکانیوز، لیلیان که طی آخرین روزهای عمرش در شرز بری زندگی می‌کرد هنگام غرق تایتانیک فقط پنج سال داشت.
بر اثر این حادثه، دریا قربانگاه پدر و سه برابر لیلیان شد و مادرش که هرگز نتوانست فاجعه را فراموش کند در پنجاه و دومین سالگرد غرق شدن تایتانیک، به شوهر و پسرانش پیوست.
آخرین بازمانده کشتی تایتانیک که تمامی حوادث آن روز شوم را جزء به جزء برای خبرنگاران تعریف کرده بود سرانجام دیروز در 99 سالگی به خواب ابدی رفت.

گزارش ایسکانیوز می‌افزاید: تایتانیک سال 1912 میلادی در آبهای تایتانیک آتلانتیک شمالی به دنبال برخورد با کوه یخ غرق شد و یک فاجعه مرگبار تاریخی لقب گرفت.


ادامه مطلب ...

استان من شهر من فارسان

 استان چهار محال و بختیاری  

استان چهارمحال و بختیاری با مساحت ۱۶۵۳۲ کیلومتر مربع در بخش مرکزی کوه های زاگرس واقع شده است.   استان چهار محال و بختیاری دارای ۶ شهرستان ۲۴ شهر و ۱۵ بخش و ۳۴ دهستان می‌باشد.نقشه تقسیمات استان چهار محال و بختیاری؛ عکس از سازمان نقشه برداری کشور

این منطقه دارای یک درصد از کل وسعت ایران می‌باشد که در بستر سلسله جبال زاگرس واقع شده است. با وجود مساحت کم، ده درصد از منابع آب کشور را در اختیار دارد. به علت ماهیت کوهستانی مرتفع و قرار داشتن در مسیر بادهای مرطوب مدیترانه‌ای، این استان دارای بارش نسبتا مناسبی می باشد. ریزشهای جوی، برف و باران منشا سرشاخه‌های رودخانه کارون و زاینده رود هستند.

پیر غار-ده چشمه فارسان

تونل کوهرنگ

ده چشمه

فارسان از جمله شهرستان های استان چهار محال و بختیاری است که به واسطه طبیعت زیبا و همچنین دیدنی هایی همچون سنگ نوشته تاریخی "پیرغار" در روستای سرسبز و جنگلی ده چشمه و همچنین غار سراب در روستای دهنو مشهور و معروف گشته است.

تونل کوهرنگ

تونل کوهرنگ

این آبشار از سرازیر شدن آب تونل اول کوهرنگ به وجود آمده است. این تونل جهت انتقال آب چشمه کوهرنگ و دیگر چشمه های اطراف به زاینده رود در سال 1332 در منطقه کوهرنگ، جاییکه اکنون شهر توریستی چلگرد، مرکز شهرستان کوهرنگ قرار دارد، ایجاد گردید. تلاش برای انتقال این آب به زمان های بسیار دور برمی گردد. در زمان صفویان تلاش برای ایجاد شکاف در کوه و انتقال آب، راه به جایی نبرد .

چشمه آبمعدنی دیمه

چشمه دیمه

شهرستان کوهرنگ از جمله شهرستان های بسیار زیبا و دیدنی استان چهار محال و بختیاری است که به دلیل چشمه سارهای متعدد همچون چشمه دیمه، چشمه پرک (هفتاد و پنج کیلومتری شهرکرد)، چشمه سرداب (غلام آباد)، چشمه مروارید (بیرگان)، چشمه آب معدنی کوهرنگ (چلگرد) و دیدنی های طبیعی همچون غار چما (شیخ علیخان) و دشت لاله های واژگون (دیمه) شهرت بسیاری یافته است.

چلگرد سرشاخه های زاینده رود

سرچشمه زاینده رود

غار یخی زرد کوه

غار یخی

آبشار شیخ علیخان

آبشار شیخ علیخان



معرفی

با سلام

من اتابک فاضلی فارسانی هستم و اهل استان چهارمحال و بختیاری شهرستان فارسان و اکنون در شهر ساوه از استان مرکزی در 120 کیلومتری تهران سکونت دارم .

اینم چندتایی عکس از شهر فارسان و استان چهارمحال و بختیاری فکر کنم خوشتون بیاد :




ادامه مطلب ...

هرشب

هر شب دست به دعا رو به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و از سینه عشق نفس می آید
بر هوای نفس تو ای یار وفا خواهم کرد

پشت دریاها

پشت دریا ها

 

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند .

 

 

قایقی از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

هم چنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا—پریانی که سر از آب در می آرند

 

 

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم راند

 

 

پشت دریا ها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است

که به فواره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر،شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف

خاک،موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

 

 

پشت دریا ها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

                                                                                                  

                                                                                                      پشت دریا ها شهری است

                                                                                                                                                قایقی باید ساخت

                                                                                                                                                 سهراب سپهری

 

گفتم: «بمان!» و نماندی

رفتی

بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی

گفتم

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

سکوت و

صعودُ

سقوط!

تو صدای مرا نشنیدی

و من

هی بالا رفتم، هی افتادم!

هی بالا رفتم، هی افتادم ...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم

ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم

بی چراغ قلمی پیدا کردم

و بی چراغ از تو نوشتم

نوشتم، نوشتم ...

حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند

و می خندند !

عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند

اما چه فایده؟

هیچکس از من نمی پرسد

بعد از این همه ترانه بی چراغ

چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند

حالا

دوباره این من و

این تاریکی و

این از پی کاغذ و قلم گشتن

گفتم : « - بمان!» و نماندی

اما به راستی

ستاره نیاز و نوازش

اگر خورشید خیال تو

اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند

این ترانه ها

در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟





سکوتم را به باران هدیه کردم
 
 تمام زندگی را گریه کردم
 
نبودی در فراق شانه هایت
 
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

از جنس آسمون

 
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست         
 همه دریا از ان ما کن ای دوست
                                  
   دلم دریا شد و داد م به د ستت         
 مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

دریا

تو با یک جرعه از دریای یادت

میان باغ قلبم جا گرفتی

تو با یک انعکاس نقره ای رنگ

مجال ناز از رعنا گرفتی

تو چون یک هدیه فیروزه ای رنگ

مرا بر قایق رویا نشاندی

وبا یک لطف یک لبخند ساده

مرا به سر زمین عشق خواندی

تو دیوار میان قلب ها را

به رسم آسمانی ها شکستی

وچون حسی غریب و واژه ای سرخ

میان دفتر روحم نشستی

تو دریایی ترین ترسیم یک موج

تو تنها جاده دل تا خدایی

تو مثل شوق یک کودک لطیفی

تو مثل عطر یک گلدان رهایی

تو مثل نغمه موزون باران

به روی اطلسی ها نازنینی

وتا وقتی که روحم مال اینجاست

به روی صفحه دل می نشینی

وقتی پاییز بر طبیعت پا گذاشت

وقتی پاییز بر طبیعت پا گذاشت
آفتاب مهر ، تابیدن آغاز کرد
طبیعت خسته از مشغله ی زندگی
چشمانش بست وخوابیدن آغاز کرد
طبیعت سبز به خزان پا گذاشت
هر چه که بود رو زمین جا گذاشت
لباس زیبای میهمانی ز تن خویش کند
لباس خواب حریری به تن خویش کرد
باد پاییزی وزید و هوا سرد شد
از سردی آن برگ درختان همه زرد شد
سفره ی ابر در آسمان باز شد
زمین تشنه با بارش آن سیراب شد
ببار باران عاشقانه زمین را خیس کن
چو چشمان من که از بارش خیس است
پاییز فصل غم و دل های سوزان
فصل چشمان گریان و اشک ریز است
زمان کوچ پرندگان فرا رسید
در همین زمان بر یکی از آن ها بلا رسید
از بد شانسی او سخت بیمار شد
یار دیرینش چند روزی بر او تیمار شد
ولی دیگر وقت و فرصت کافی نبود
برای موندن صبر و مهلت آنی نبود
هوا سرد و سردتر می شد
زندگی بر آن ها سخت تر می شد 


 

مرغک ما بیهوش بود و
کوچ دوستانش ندید
وقتی بهوش آمد
هیچ اثر از یار دورانش ندید
همه به سفر رفته بودند
او تنهای تنها مانده بود
از هر آنچه قبلا او داشت
فقط بیماری با او مانده بود
مرغک ما نه از ترس مرگ خویش
بلکه از فراق یار خویش می گریست
او از تب و تنهایی هراسی نداشت
بلکه چون به یارش دلبسته بود می گریست
دیگه تا زمستون فقط چند روز می ماند
هوا سرد تر شده و استخوان می ترکاند
مرغک ما خوشخوان تر شده
غزل خداحافظی را برای فرداهاش می خواند
ولی خدا رحمان و مهربان بود
آن زمستان مثل تابستان بود
پرنده سال را به پایان رسوند
مثل گلی شد که در گلستان بود
او که یارش تنها رفته بود
در سفر به تیر بلا گرفتار شد
تنش زخم کاری برداشت
به ترک زندگی ناچار شد
بهاران مرغک منتظر
از اومدن یارش مایوس شد
کوله بار سفر را جمع کرد
روان به دنبال محبوب شد
سال هاست او از اینجا رفته
برای خویش بهشتی ساخته است
او در راه عشق خود
به خدا پیوستهاین طواف می کند پروانه و جان خویش باخته است
او یار نیمه راه بود
این عشق می ورزد دیوانه وار
او تاجر سود و زیان بود
این طواف می کند پروانه وار

کفشهایم کو

 

MIADGAH IS THE BEST 
 

کفش هایم کو ؟!

دم در چیزی نیست

لنگه کفش من این جاها بود !

زیر اندیشه ی این جا کفشی !

مادرم شاید این جا دیشب

کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق

که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود

کفشستان !

و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت ...

پای غمگین من احساس غریبی دارد

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد

شست پایم به شکاف سر کفش ، عادت داشت ...!

نبض جیبم امروز

تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

کوپن مرغش باطل بشود ...

جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

که پی کفش ، به کفاش محل خواهد داد

« خواب در چشم ترش می شکند »

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

« یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود »

دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !

کفش من می فهمید که کجا باید رفت

که کجا باید خندید

کفش من له می شد گاهی

زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف های دراز

من درین کله صبح ، پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن

و به جایی بروم

که به آن « نانوایی» می گویند !

شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را

توی صف پیدا کرد

باید الان بروم ،... اما نه !

کفش هایم نیست ! کفش هایم ... کو ؟!

زیباترین قلب

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می‌کرد که زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.
مرد جوان، در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می‌تپید، اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود.
 اما آنها به درستی به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیار‌های عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می‌نگریستند. و با خود فکر می‌کردند این پیر مرد چطور ادعا می‌کند که قلب زیبا تری دارد.
مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره کرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی می‌کنی... قلبت را با قلب من مقاسیه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیر مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر می‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی‌کنم. می‌دانی، هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کردم و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی‌ها از قلبم را به کسانی بخشیده ام.
 اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهایی عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیار‌های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. حالا می‌بینی زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد.
پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی‌خود را جای زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد، دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود

خطرناکترین موجودات عالم

به برنامه راز بقای خوش آمدید. قصد دارم شما را با خطرناکترین موجودات عالم آشنا کنم. برای دیدن این حیوانات از داخل مردابها شروع و در آخر به گوشه ای از اتاقهای تاریک می رسیم.

Iranian Fun Group

10 - عنوان دهم می رسد به وزغ زهرافکن ( Poison Dart Frog ). این وزغ بسیار زیباست و شما می توانید آنها را در دریاچه ها بیابید اما عجله نکنید. احتمالا اگر آنها را از نزدیک دیدید شاید اصلا نفهمید که خانواده ای را عزادار کرده اید. سمی که از پشت این وزغ خارج می گردد به سرعت شما را نابود می کند. البته نه شما بلکه این این سم عصبگرا برای از میان برداشتن 10 انسان کافی است! تا شما باشید که با این حیوان نازنین کاری نداشته باشید!


9 - احتمالا شما هم هوس نمی کنید که با این بوفالوی عزیز شوخی کنید. گول هیکل ورزشکاری او را نخورید! قدرت اصلی او در شاخهای تیز و قدرتمند اوست. شما به سختی می توانید یکی از این حیوانات را خشمگین کنید اما در این صورت زیاد به ادامه زندگی امید نداشته باشید!


8 - عنوان هشتم به یک حیوان سفیدرنگ و خوش خوراک و زیبا تعلق دارد. او را در قطب یافتیم. اگر بخواهیم به برنامه غذایی او اشاره کنیم باید به صبحانه مقوی او اشاره کنیم. راستش فکر می کنم اگر من هم هر صبح یک فیل دریایی ( فوک ) می خوردم از این هم خطرناک تر می شدم. خطاب به دوستان علاقه مند به هیجان توصیه می کنم توله های آن را اذیت کنید. احتمالا بعد از اصابت پنجه خرس به سرتان و احتمالا ترکیدن مغزتان هیجان زیادی احساس می کنید.


7 - اگر بعد از دیدن فیل مهربانی مانند دامبو قصد دارید شما هم یک فیل داشته باشید بد نیست با من به قلب مراتع آفریقا بیایید. احتمالا با دیدن این فیلهای کمی خشن! از تمام تصمیمات خود در مورد داشتن یک فیل پشیمان می شوید. البته اگر عاج های فوق العاده تیز و خطرناک سوراختان نکرده باشد و یا یک فیل 16000 پوندی بغلتان نپریده باشد! در هر حال بد نیست بدانید سالانه 500 نفر توسط فیلها کشته می شوند. چرا شما یکی از آنها نباشید!


6 - حواستان کجاست؟ وقتی با برنامه سازان برنامه راز بقا به دریاچه های آب شور استرالیا آمدید باید مواظب باشید که یک کروکدیل آب شور استرالیایی را با یک کنده چوب خشک اشتباه نگیرید! این حیوانی که می بینید ممکن است بسیار رومانتیک شما را به دندان بگیرد و بعد از غرق کردن شما شما را تکه تکه کند و میل نماید. شما هم که خوشــــــــــــــــــمزه!!


5 - این حیوان گربه ای ملوس است که ممکن است سوالات زیادی را در ذهن شما ایجاد کند. ما هنوز نمی دانیم کجای این حیوان خطرناک تر است. دندانهای برنده او؟ حملات برق آسای او؟ پنجولهای تیز و خرد کننده او؟ گرسنگی همیشگی او؟ نمی دانم اما می دانم این شیر آفریقایی اعصاب درست و حسابی ندارد. بهتر است به سراغ حیوان خطرناک بعدی برویم.


4 - این کوسه غول آسای سفید بسیار موجود بی جنبه ای است. از عکس گرفتنش می توانید این را بفهمید. جوری عکس گرفته که خود را خشن نشان دهد. اما کلاً ما دست اندرکاران راز بقا او را بیشتر انسانی ببخشید کوسه ای عاشق می پنداریم. او عاشق بوی خون است. هر جا که بوی خون در آب به مشام برسد در چشم بر هم زدنی آنجاست و در چشم بر هم زدنی قیامت کبری را بر پا می کند. اگر در چنین موقعیتی بودید دیگر بی خیال شوید. وقتی او بوی خون را احساس کند دیگر راه فراری نیست. در تفکر کوسه ای هر چیزی که تکان بخورد باید کشته شود!


3 - راستش این بار باید به عمق ابها برویم و این ماهی ژلاتینی زیبا را ببینیم. اگر توانستید از دست کوسه سفیدی به ان مرگباری فرار کنید اصلا مغرور نشوید. این ماهی ژلاتینی که چهره ای معصوم به خود گرفته است آنقدر شیطان صفت است که فکر می کنم هر هفت حیوان قبلی هم از او بترسند. او 60 شاخک دارد که هر کدام 15 فوت (4.5 متر!) طول دارد. در هر شاخک به زیبایی 5000 هزار تیغ سمی دارد. اگر وزغ زهر افکن 10 انسان را از بین می برد این ماهی 60 انسان را از پای در می آورد.


2 - کبری آسیایی نوعی مار است و هیچ ارتباطی با انسانها و تصمیم کبری ندارد! او دیگر مظهر نیش زدن است. سالانه 50 هزار مرگ در جهان اتفاق می افتد که قسمت عمده ای از آن به دست این مار اتفاق می افتد. وقتی با چنین ماری روبرو شدید که راه فراری برای نیشهای فوق مرگبار او نداشتید آن وقت اذعان می کنید که چرا در بین مارها او را خطرناکترین می نامند.


1 - در فرهنگ رازبقایی ما گفته شده است که به هیچ عنوان به این عنوان نزدیک نشوید اما ما و شما قصد داریم نگاهی به آن بیاندازیم. پشه ها اغلب فقط باعث ایجاد خارش می گردند اما همین ها هستند که باعث انتقال بیماری مالاریا می شوند. انگل هراسناک مالاریا پشت هر مالاریا دیده ای را می لرزاند. اما اگر بدانید سالانه 2 میلیون نفر بر اثر نیش این بلایای کوچک می میرند شاید شما هم بترسید. راستی یادم رفت بگویم بعضی انسانها مانند من هستند که به هیچ عنوان پشه نیششان نمی زند. اگر می بینید با شما راحت به میان این پشه ها آمده ام به همین دلیل است. چه شد؟ پشه نیشتان زد؟

بی تو

بی تو

The image “http://i15.tinypic.com/54ef5fq.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم ،

من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،

ناله ام به گوش کس نمی رسد،

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

 

خواهم مرد

The image “http://tn3-2.deviantart.com/fs6/300W/f/2006/353/0/7/Holding_my_last_breath_by_Princess_of_Shadows.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

                                             مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

                                            سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

                                            موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

 

نمیدانم چرا؟

The image “http://www.coxphotography.net/cox-images/images/2006020401270212_kilcoyne_CF003633.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد

برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد

صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون

پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون

آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین

بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین

پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد

میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد

ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه

بگین به این شکسته دل یه عمره دلواپسه

 

باید فراموشت کنم

The image “http://sardtarazsard.persiangig.ir/image/p271.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

 

متنفرم

The image “http://pink-pride.persiangig.ir/image/pink-pride/BlooD.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

 

صورتک

axduoni.blogfa   تصاویر عاشقانه

صورتک جا مانده آنسوتر

چهره غمگین

نگاه خیس

سرزنش آمیز

خوف انگیز

صورتک بی من پریشان نیست

 

آرزو

http://dariush2.persiangig.com/image/ax/2FFC.jpg

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

 

ساحل دریا

The image “http://www.al-anwar.net/gallery/albums/userpics/10001/normal_1%20(218).jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

تو چشاش حلقه ی عشقه توی قلبش غم دنیا  

منتظر به راه می یاره تا بیاد امروز و فردا


باورش نمی شه عشق و همه دنیاش زیر ابه  

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه تنها یی براش عذابه


خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره     

همه دنیاش زیر اب و خودشم به غم اسیره

دست این رحم زمونه عشفشو برده به دریا  

حالا از خودش میپرسه میادش آیاوآیا

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه      

دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه


خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره     

همه دنیاش زیر اب و خودشم به غم اسیره


هرگز از یادش نمیره  

از غم دوریش میمیره   

 از غم دوری میمیره

دیگه از یادش نمیره         

 از غم دوریش میمیره...........

 

 

عکسهای عاشقانه    axduoni.blogfa

 در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پایت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

نرو.....

نگذار دوباره تنها شوم....

نرو.....

در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم

در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم

او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشید....

لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد

چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟

پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟  

 

 

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....

چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.

که از حال غافل می شوند

به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده 

آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند

و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 

ما برای لحظاتی سکوت کردیم

سپس من پرسیدم..

مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ 

پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولی می توانند

طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد

بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد

یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند به یک چیز نگاه کنند

ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند

بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

 

آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی فرزندانت بدانند؟

 

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........

                                                   برای همیشه

من عاشق هیچ کس نیستم

 
 

من عاشق هیچ کس نیستم.

 من عاشق غروبم.

عاشق نشستن و خیره شدن به غروب.

من عاشق ابرم که هرچه شبنم از اوست.

عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موج.

 من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم.

 عاشق گوش کردن به دلاشان.

 عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان.

 من عاشق چرخ و فلکم.

 عاشق نان و پنیر و سبزی... آه که چه حالی دارد.

 میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد.

 عاشق دلباختن با یک نگاهم.

من عاشقم.

 عاشق بغض های خفته ام.

 عاشق بوسیدنم.

عاشق گریستن در حضور دوستم.

 عاشق سکوت مرموز دل های شکسته ام.

 عاشق نگاه خیره به دیوارم.

 عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم.

 من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ.

 من عاشق صدای مادرم هستم.

 عاشق آرامشی که به من می بخشد.

 عاشق موسیقی ام.

من عاشق نواختن هم هستم.

 و روزی من خواهم نواخت.

 غم های دلم را خواهم نواخت و شکستنش را به تار خوام کشید.

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.

عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک عاشق دل شکسته ام.

شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!....

در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم.

 به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم.

از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق همین احساسم همین