تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرامتر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج بگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست














زندگی دفتری از خاطره هاست
گــاه همرنـگ بهار گــاه همجنس خزان
گــاه تصویـر طلـوع گــاه تفسیـــر غروب
زندگی پیوندی است
در تکاپوی دو دست درتپش های دو قلب
در تـــمنـــای دو دل در هیــاهـوی دو روح















تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام ![]()
دوست می دارم![]()
![]()
![]()
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتم![]()
دوست می دارم
به خاطر نخستین گناه دوست داشتن

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
آمــــدم بــســویــت مــیــروی از کـــنـــارم
بــمــان ای نــازنــیــنــم نــرو از کــنـــارم
نشستم بر لب جوی ندیدم تو را در کنـارم
کجا رفتی هــمــنـشـیـنـم کجا رفتی هم زبانم
غــــــم دوری تو چنان مرا افـــــــســرده کرد
که دلم از افــــــســـــردگی پـــژمـــرده گشت
گریه... چه واژه سبک و دلتنگی گریه...چه واژه آرام کننده ای گریه...چه واژه شاد و دردمندی دلم بدجور هوای گریه کرده... گریه به خاطر تمام نا گفته هام... گریه برای تمام تنهایی هام... گریه برای تمام دردهام... گریه برای تمام نانوشته هام...
قلبم را تقدیمت می کنم تا بدانی بی ریاترینم
اشکی برای اندوهت می ریزم تا بدانی بر احساس ترینم
شوق وصال حس غریبی ست
برایت ترسیم می کنم حس خوشبختی را تا بدانی خوشبخت ترینم
موجی از عشق را بر ساحل وجودت می فرستم تا بدانی عاشق ترینم
و شعرم را تقدیمت می کنم تا بدانی که دوستت دارم

بی تو مهتاب شبی
باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم و خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شو دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
یادم آمد شبی بازهم ازآن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جو نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
خوشه ماه فروریخت در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب وصحراوگل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن
لحظه ای بر این آب نظر کن
آب و آینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش که فردا دلت بار گران است
به تو گفتم:حذر از این عشق ندانم
روز اول که دلم به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زدوبگریخت
اشک در چشمان تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامان اندوه کشیدم
رفت در ظلمت غم آن شب وشبهای دگرهم
نگرفتی دیگراز عاشقی آزرده چند هم
نرفتی دیگراز آن کوچه گذرهم
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

از آن روزی که پرنده قشنگ زندگی ام به سوی آسمانهاپرواز کرد ومرا با خود نبرد دیوانه وار به سوی او دویدم تا شاید باز به او برسم اما افسوس ... افسوس که نه به او رسیدم ونه او به سوی من باز گشت ...

هرکس به طریقی دل ما میشکند ، بیگانه جدا ، دوست جدا میشکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست ، من در عجبم دوست چرا می شکند
بشکست دلم کسی صدایش نشنید ، آری دل مرد بی صدا می شکند

تو در من آن تب گرمی که آبم می کند کم کم ، نگاهت نیز چون مستی خرابم می کند کم کم
منم آن کهنه دیواری به جا از قلعه های سنگ ، که آب و آفتاب آخر خرابم می کند کم کم




عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی
به قصد دیدن رویت گذشتن
میان کوچه های سبز احساس
به دنبال
قدم های تو گشتن


نجابت یعنی از باغ نگاهت
به رسم عاطفه یک پونه چیدن




میان سایه روشن های احساس
ترا از پشت یک آئینه دیدن
خوش آن دلی که به عالم الهه ای دارد
به آن بهانه همه، عمر و لحظه بسپارد
تو ای الهه ی شادی همیشه با من باش
که بر شب سیهم نور و روشنی بارد
مثل یک خواب خوشی، شیرینی،
با شکوهی، مثل یک آیینی،
ریشه در روح اصالت داری،
شوکت یک هنر دیرینی.
تو مرا دعوت کن، به صداقت سلامت
تو مرا دعوت کن، به ضیافت کلامت
من به مهمانی چشمان تو عادت دارم
تو مرا دعوت کن به سخاوت نگاهت
تو مرا دعوت کن.
دو چشم بی قرارت را ، به یادم خوب حک کردی
نپرس از من تو ای هم درد، چرا این گونه دل سردی
نبین تو خنده ها یم را ، دل من تلخ گریان است
میان بهت چشمانت ، نگا هم سخت حیران است
در این تنها یی ا فسوس ،نخواه گیرم دو دستت را
مشو خیره به چشم من بگیر ، از من نگاهت را
به زیر سایه ی تردید ،مخواه عاشق شوم آسان
میخواه باور کنم دل را ،دلم خون است از یاران
در این نامردی دوران ، شکستن درد جانکاهی ست
رسد روزی که گویی تو ، دلم سودا گر آهی ست
گذشته تا ابد با ماست ، مشو دلخور ز چشمانم
که من در این شب افسوس ، همیشه وصل بارانم

