گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام .چلچه ای نیست
در حسرت دیدار تو تو اوره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاطله ای نیست
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است
اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحر و رنج است
اگر عاشق شدن پس یک گناه است دله عاشق شکستن صد گناه است

گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیدار من است
فکر کردم که او یار من است
نه.فقط در فکر آزار من است
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم
نبوی در فراق شانهایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

به دست گرم عاشقی دوباره می سپارمت
غزل تو ای غرال من ستاره شمال من
همیشه تا همیشه ها به دیده می نگارمت
بهار در بهار من امید ماندگار من
به دفتر سپید دل همیشه می نگارمت
بیا به چشم باغ من به باور سراغ من که
لحظه لحظهدر دلم چو عشق می فشارمت
قسم به نام هر چه او به میل حس گفتتگو
که دانه دانه مثل مو چو شانه می فشارمت
پرنده ی زمین من هیشه نازنین من
تو را ندیده ام ولی ندیده دوست می دارمت
کجایی؟
گریه هایم بی صداست
عشق من بی انتهاست
رد پای اشکایم را بگیر
تا بدانی خانه ی عاشق کجاست !
گله دارم از ابرها که نباریدند تا بلکه غم های ما را به طراوت خویش بشویند
گله دارم از ستاره ها که خاموش شدند و عقده هامان را به روشنی صبح سپردند
گله دارم از زمین که دهان باز نکرد تا ما را با همه غم ها و غصه ها فرو کشد تا دیگر
کسی ما را اینگونه افسرده و غمگین نبیند
و گله دارم
گله دارم از فلک که حتی لحظه ای بر وفق مراد ما نچرخید تا ما نیز طعم خوشی را آنگونه

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به
پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .
دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی
پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون
ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه .
یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام
معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون
علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده .
دختر به دوستش میگه : من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق
واقعی کمکم میکنی پیداش کنم ، تا بحال هر چی دنبالش گشتم
سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود ، پسر بهش قول میده
تو این راه کمکش کنه .
هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی
اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو
اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه .
تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر
به پسر میگه : میدونی عشق واقعی وجود نداره ؟
پسر می پرسه چطور و دختر میگه : عشق واقعی اونه که واسه
معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببین ، به اطرافت با
دقت نگاه کن ، مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل
آینه کنی . دختر خندید و گفت : ای بابا این حرفا برا تو قصه
هاست واقعیت نداره . بعد دختر خواست که با هم به رستوران
برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد ودر حالیکه از خیابون عبور
می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد*انگار
ترمزش برید و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو می
بینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد
میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق
خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد
آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده
ولی حیف که دیگه دیر شده بود .
دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای
سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست

قدر عشقتونو بدونید
دختر از پسر پرسید که آیا اونو قشنگ میدونه ؟
پسر جواب داد : نه
دختر پرسید آیا دلش می خواد تا ابد با اون بمونه؟
پسر جواب داد : نه
سپس دختر پرسید اگه ترکش کنه ؛ گریه میکنه ؟
وبار دیگه جواب شنید نه
دختر خیلی ناراحت شد ؛ و در حالی که گریه می کرد خواست که بره ، که پسر شونه هاشو گرفت و گفت :
تو قشنگ نیستی ، تو زیبایی
من نمی خوام تا ابد با تو باشم ، من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم
و اگه تو بری من گریه نمی کنم ......................من میمیرم!!!
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که باید بروم حو صله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسا له ای نیست
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما...
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت است.


خدایا تو بگو من چطور فقط عاشق توباشم
بگو چطور اسیر این دنیای مادی نشم
از عشق تو دم میزنم ولی هزاران بار دور ازتو هستم
عاشق تو خودش را درگیر دنیا نمی کنه
عاشق تو فقط تورا می بینه وابسته به قراردادهای دنیایی نیست
عاشق تو غمگین نیست از نارسایی های مادی ،
تورا دارد و بس و سیراب سیراب ازهمه چیز
اخه من کجا اینچنینم
دوست دارم تورا ،دوست دارم عاشق واقعی باشم
ولی همچنان سرگردانم اسیر مسائل مادی هستم دم از عشق تو می زنم
ولی تا یه مشکلی پیش میاد کم میارم کسی نیست کمک کنه احسای تنهای
میکنم
یادم میره تو کس بی کسونی تو همه کس منی کسی که تورا داشته باشه
دیگه احتیاج به هیچ کس نداره
ای خدا فقط تو هستی وبس تنها تو حقیقتی هر چیزی غیر از تو عاری از حقیقته