کوچه ی عشاق وباران های تند، لحظه های عاشقی یادت که هست
گفته بودی من گل ناز توام!!!! بوسه بر دست ودهان یادت که هست
دغدغه های دوباره دیدنم ، بعد هر قول وقرار ، یادت که هست
آن نگاه مهربان وخیره هم ، لحظه ی دیدارمان یادت که هست
دست از دستم نمی کردی رها، داغی ودیوانگی یادت که هست
روزهای سرد پاییز ومحبت های تو، آن همه پروانگی یادت که هست
با من از عشق و وفا گفتی ورفتی نازنین، صحبت از مهر وصفا یادت که هست
بوسه های داغ ما در زیر باران خزان، عشق بازی هایمان یادت که هست
ابرهای صورتی وخانه های کاغذی، راستی! رویاهایمان یادت که هست
بغض هاواشکهای تلخمان وقت وداع،دوستت دارم همیشه،هایمان یادت که هست
رفتی وجا مانده ام از کوچ تو، این منم آن مریم دیوانه ات یادت که هست

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
من از نیش زبان گاه و بی گاهت، کمی رنجیده ام
ازنمک پاشیدنت بر زخم هایم هم، کمی رنجیده ام
گرچه این بی مهریت از روی اجبارست ، لیک
باز از سردی گفتارت، ولی رنجیده ام
قصه های دل سپردن را تو می دانی عزیز
چون تو بیگانه شدی با غصه ها ، رنجیده ام
گرچه ما جرمی نکردیم وجدایی سهم ماست
فاصله عادت شدت، از این یکی ، رنجیده ام
گرچه این زخم زبان دیگران عادت شده
تا کجا؟ تا آسمان از دستشان، رنجیده ام
باز هم بی خوابی وبی تابی من را نبین
این دروغی بیش نیست، کز دست تو رنجیده ام
شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
یه دنیا تشنگی تو عمق چشمامه
ببین امشب قصاص از اشک می گیرم
ببین می مونم امشب تا سحر یا نه
دوباره مثل هر شب ساده می میرم
یه بغض مرده رو لبهام ماسیده
نمیشه اسمتو آروم بشمارم
ببین از بس دلم با خاک خوابیده
شبیه مرده های زیر آوارم
کجا باید تو رو پیدا کنم امشب
کدوم سقفه که مال هردومون باشه
نمی بینی چقدر از هم جدا موندیم
کدوم روزه که تو آغوش شب جاشه
بیا دستامو از این فاصله بردار
بذار باور کنم احساس بارونو
همیشه باید از آخر کسی باشه
که لمسش تر کنه چشم پشیمونو...
یکی بود یکی نبود اما تو بودی تو همیشه هستی و تموم نمیشی
تو مثل ترانه های عاشقونه با یه حکم کاغذی حروم نمیشی
پشت پرده های خاکستری شهر تو شبایی که همه فکر گناهن
تو مثل پنجره های رو به ماهی که همیشه شاهد یه اشتباهن
دست آدمای برفی توی مهتاب واسه ابری کردنت خیلی کوتاه بود
نقشه شکستن حصر نگاهت از همون اول قصه اشتباه بود
خشم قطره های بارون اسیدی توی تکرار تبسم تو مرده
که یه فصل ناگزیرم تن باغچه به تو تکیه داده و زمین نخورده
یه ستاره ای که از آخر دنیا دست جاده های تاریکو می گیری
دل چشمه های بی زائر و متروک با تو روشن میشه تو خاک اسیری
یکی بود یکی نبود فقط تو بودی قصه هات هزار هزار فصل کتابن
از بنام تو شروع میشن و هرشب با خودت کنار بچه ها می خوابن...
به نام خدای عشق

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.
مرد جوان، در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام میتپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکههایی جایگزین آن شده بود.
اما آنها به درستی به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشههایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او مینگریستند. و با خود فکر میکردند این پیر مرد چطور ادعا میکند که قلب زیبا تری دارد.
مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره کرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی میکنی... قلبت را با قلب من مقاسیه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیر مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر میرسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم. میدانی، هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کردم و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکهها مثل هم نبوده اند، گوشههایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضیها از قلبم را به کسانی بخشیده ام.
اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهایی عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. حالا میبینی زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونههایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد.
بگویید بر روی گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید .
در زندگی احساس تنهایی می نمود و کسی هم نبود که تنهایش را پر کند
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد
وخلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن
گرمای نگاهت را در دلم زندانی میکنم برای روزهای سرد و بیقرار روزی که نگاهت را از من دریغ خواهی کرد.

کاش میشد این روزها دلم را هم می تکاندم تا ببینی چگونه یادت در وجودم جاریست!!!!! راستی شما هم دل تکونی کردین ؟؟؟؟؟؟؟؟

به تودلبسته شدم از همان روز که قاموس زمان چله ازقلب فرومرده من بازگشود به توعادت کردم چون دم وبازدمم که همه عمرمکرر شده است ونمیدانم من ونمیدانیم ما که چه تعدادنفس در همه عمردراز رفته درکام فرو گاه حتی زتو آزرده شدم تو گل وحشی دشت من یکی مست تماشای رخت وه که پیکان نظر بازی تو خوش فرو هشت در این قلب ستمدیده من ومن واله تو به عبث در هوس چیدن تو دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو آه ،افسوس به این نکته نیندیشیدم ساقه ناب گل وحشی دشت خار خود می خلد اندر تن من آری ای آبی نیلوفریم من همان شب پره ام که شبی رازغم عشق تو را با یکی شمع نهادم به میان شمع نالید زشب تادل صبح وشرر بر تن زارم بفکند وکنون باز منم شب پره سوخته پر وسحر نزدیک است لیک اینبار دگر میدانم وتو هم میدانی عمر یک شب پره تا سحر است پس دگر من نگهم را زتو برمیدارم تانظر برسحرمرگ نشان آویزم لیک ای چشمه زیبایی ونور بر بلندای افق گر گذرکرد دلت یاداین عاشق پر سوخته کن که تو را دید شبی و شبی رفت زیاد.

می روم...نمی دانم به کجا... نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه... نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه... نمی دانم وقتی آمدنم دور می شودچشمی چشم انتظارم می ماند یا نه... هیچ نمی دانم تنها می دانم باید بروم مراقب دلهایتان باشید... نکند سرمای زمستان بر دلهایتان بنشیند هر چه باشد دلهایتان آنقدر ظریف است که می ترسم زمستان... باز هم می گویم مراقب دلهایتان باشید.





باز شد چشم بهاران بر خزر
شد صدف ها خانه ی در وگوهر
دامن ایران زگل سرشار شد
عاشقانه موقع دیدار شد
قاصدک آمد که میهمان آمده
بوی نرگس های ایران آمده
آمده نوروز در ایران زمین
خاک ما شد رشک فردوس برین
خون پاک عاشقی در جان ماست
ریشه این عشق ،ایران ماست
ما اگر این دیده را دریا کنیم
عاشقانه عشق را معنا کنیم
خاک من ای قبله گاه عاشقان
نوبهارانت همیشه جاودان
رودهایت پرخروش وبی قرار
کوه هایت سربلند و استوار
تار و پود ما زخاک پاک توست
سینه هامان تا قیامت چاک توست
پاس میداریم ما این عهد را
سنت دیرینه ی جمشید را
بعد از این هر روز بهتر روز ما
جاودانه تا ابد نوروز ما
هموطن نوروز تو پیروز باد
ای وطن هر روز تو نوروز باد.
در وفای عشق تو مشهور خوبان چو شمع
شب نشین کوی سربازان ور ندانم چو شمع
روز و شب خواب نمی آید بچشمم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ورنه از دردت جهانی را بسوزانم
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
به خدا همیشه از خدا می خوام
لحظه ی جداییمون سر نرسه
تا همیشه پا به پای هم باشیم
اما این کوچه به آخر نرسه
نگو تا ابد باید تنها باشم
آرزو های منو ازم نگیر
من می خوام، با تو باشم، با خود تو
عشق من، عشقمو دست کم نگیر
عشقمو دست کم نگیر
این همه شادابی یه روزی حروم میشه
کوچه هم تموم نشه عمرومون تموم میشه
تا ابد با من باش همه ی هستی من
هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
این همه شادابی یه روزی حروم میشه
کوچه هم تموم نشه عمرومون تموم میشه
تا ابد با من باش همه ی هستی من
هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** ______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_________***____
_***__________**___________***__
_***_________________________***_
_***________ ________________***_
__***______ doostat________***___
___***______ ___daram_____***____
____***_________________***_____
______***___________***_______
________***_______***_________
__________***___***___________
____________*****_____________
_____________***_____________
______________*_____________
(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
نمیدونم چرا ولی احساس خوبی ندارم.
دلم میخواد از این جا فرار کنم و برم یه جای دور ....
جایی که هیج کس من رو نشناسه......هیچ کس نباشه...سکوت و سکوت و سکون....
دلم می خواست کسی پیدا بشه و طاقت شنیدن این همه درد رو داشته باشه.....
این همه فکر واسه یه ذهن کوچیک....این همه درد ......این همه کلمه ی نگفته........
این همه سکوت......

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه چیزی در این عکس میبینید؟
این عکس چیست؟
خوب متأسفم، فکر نمیکنم درست جواب داده باشید! شاید اگر نمای واضحتری ببینید بتوانید جواب بدهید:
باز هم که نتوانستید حدس بزنید. پس مجبورم جواب بدهم!
عکسهایی که مشاهده کردید هزاران پنگوئن «کینگ» را با نوزادهایشان نشان میدهد. برای جلوگیری از یخ زدن جوجه پنگوئنها، آنها یک گردهمایی بزرگ ترتیب دادهاند تا با حرارت بدنهایشان یکدیگر را از سرما حفظ کنند.
پس آن لکههای قهوهای بزرگ در عکسهایی که از ارتفاع زیاد گرفته بودند، در واقع جوجه پنگوئنهای قهوهای بودند.
این عکسها از یک هلیکوپتر و از ارتفاع 600 متری از منطقهای به نام جورجیای جنوبی نزدیک جزایر معروف فالکلند در اقیانوس اطلس جنوبی گرفته شدهاند.
درجه حرارت در هنگامی که عکسها گرفته میشدند، منفی 15 درجه سانتیگراد بود.
جوجه پنگوئنها در 3 هفته اول زندگی نمیتوانند درجه حرارات بدن خود را تنظیم کنند، بنابراین والدین مجبور هستند آنها را به صورت گروهی نزدیک هم نگه دارند و هر 3-2 ساعت به آنها غذا بدهند.







این هم عکسها برتر سال 2007امیدوارم خوشتون بیاد
مرغابی ماندارین: پارک Sterne در کلرادوی آمریکا. عکاس: Russ Burden

چکاوک نارنجی: سانتا باربارای کالیفرنیای آمریکا. عکاس: Robert Goodell

دو حواصیل برفی: جزیره سانیبل، فلوریداری آمریکا. عکاس: Fabiola del Alcazar

- باقرقره دم سفید: جنگل ملی Arapaho، کلرادوی آمریکا. عکاس: Chris Loffredo

بچه گوریل کوهی، گونه در معرض خطر: پارک ملی Volcanoes در روآندا، عکاس: Rita Summers

- گورخرها: صحرای کالاهاری در بوتسوانا، عکاس: Richard du Toit

عکاس و طبیعت: Jupiter فلوریدای آمریکا، عکاس: Michael Patrick O’Neill

- شیر دریایی و تولهاش: جزایر گالاپاگوس اکوادور، عکاس: ddie Schermerhorn

روباه قرمز: در دمای صفر درجه پارک ملی Yellowstone، روباه قرمزی در تلاش گرفتن موش است.
عکاس: Steve Hinch

چشمهای سوسمار درختی: Saint Cloud فلوریدای آمریکا، عکاس: Michael D. Kern

|
| ||||||
![]() یه حقیقت
یه حکایت
یه ترانه واسه گفتن جراحت
یه بهانه واسه خوندن
یا یه خواهش واسه خوندن
یه بهاربود یه الهه
شایدم عشق وتمناوگلایه
یه امید بود یه نصیحت
شایدم یه حسرت پرازشکایت
یه عبادتی برام بود
مثل گریه تو چشام بود
شده بود خاتون شعرای قشنگم
شده بود یه آرزو برای تنهایی شب های بی رنگم
وقتی اومد تو وجودم
شده بود برام یه رویا
شده بود شاهزاده ای با اسب بالدار سپیدش
که می اومد از تو قعر آسمونا
روزی که از توی بی راهه ها اومد
آسمون چشمای من بارونی بود
وقتی که برام می خندید
تموم دنیا برام چه دیدنی بود
وقتی حرف می زد با صداش زنده شدم
انگار ازعمق سیاه چال عذاب
من با حرفهای قشنگش دوباره زنده شدم
وقتی رفتم به سفر یاد نگاش باهام اومد
وقتی خوابیدم تو شبهام
رنگ بوسه اش توی رویاهام اومد
یادمه یه روز سرد برفی بود
که باهام مسافر جاده ها شد
توی سرمای شدید جاده ها
عشق اون باعث گرمی وجود تنهام شد
یادمه یه شب شور و مستی بود
که به من گفت با دلم نمی مونه
سر سپرده است برای دلتنگی هام
اما هیچ وقت تو شبام نمی مونه
یادمه یه روز برام قصه ای گفت
قصه رفتن و از من بریدن
قصه نبودن و به آخر خط رسیدن
حالا اون رفته ومن چه بی صدا
همه شب تنهای تنها با یادش می مونم
همه شب تنهای تنها
با تموم خاطرات برق چشماش می خونم | ||||||


آن که دلم را
برده خدایا
زندگیم را
کرده تبه
کو؟
آن که دلم را
برده خدایا
زندگیم را
کرده تبه
کو؟
همنفسم کو؟
آن که نگاهش
روز من از غم
کرده سیه کو؟
بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو
بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو
رخت سحر نو دمیده من
فروغ رخت نور دیده من
برخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کن
تویی که به دل نقش غم زده ای
چو غنچه گره بر دلم زده ای
بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن
هر کجا گذری زیر پا نظری کن
بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو
فکر نکن نمی دونم دستای تو سرد شده
رنگتم مثل غروبه ، پاییزی زرد شده
چشات دیگه بی فروغه چشممو دوست نداره
دیگه پیداست قلبتم از عشقم دلسرد شده
تو می گفتی ، نا تمومه زندگی بی اسم تو
مگه میشه زنده بود بی یاد تو و عشق تو
می شه دید زندگی رو، توی اون چشمای تو
می ریزم هر چی که دارم تو زندگی، به پای تو
حالا چی شده که حرفات دیگه یادت نمی آد
دل به عشق تو سپردم زندگیمو دادی بر باد
ی صاحب فتوا ز تو پر کارتریم
با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردا باشد بهشـت همچون کف دست
گویند بهشت و و حور عین خواهد بود
وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک
آخر نه به عاقبت همین خواهد بود
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه
نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باش

زندگی بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است.
زندگی بی تو یک حرف بیهوده در دفتر زمان است.
زندگی بی تو یک اندوه تبدار و تاریک است،یک خاطره غم انگیز و متروک.
زندگی بی تو یک قصه ملال آور و تکراری است که حتی اگر شهرزاد آنرا باز گوید به دل نمی نشیند.
زندگی بی تو یک برکه کدر و خاموش است که از پیچ و تاب محروم مانده است.
زندگی بی تو یک غریبه سیاهپوش است که در هیچ خانه ای راه ندارد و همه پنجره ها به روی او بسته است.
زندگی بی تو یک شعر ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آنرا زمزمه نمی کنند.
زندگی بی تو یک کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلک ها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد.
زندگی بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است.
اما...
زندگی با تو یک کاغذ نا نوشته و سپید است که ستارگان مشق هایشان را بر آن می نویسند.
زندگی با تو یک تالار مواج است که از دره های بادام و بلوط می گذرد و به دروازه صبح می رسد.
زندگی با تو یک شعر نجیب و عاشقانه است،همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند و فرهاد در بیستون به تیشه اش می آموخت.
زندگی با تو یک آینه زیباست که فرشتگان گیسوان ازلی خود را در آن می بافند.
زندگی با تو یک باغ معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن سر بر آورده اند.
زندگی با تو یک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سرچشمه می گیرد و در کوچه های افسانه ای دیدار جاری می شود.
زندگی با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ آن جدا می کند و به نیزارهای روشن و مترنم باران می برد

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج دراین خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
آن شبانگاه که دل بر سر راهت دادم
بنده عشق تو گشتم تو شدی بنیادم
طالع سعد من از یاد نگاه تو بود
چشم زیبای خمارت نرود از یادم
با تو بودن چه خوش است آی پریزاد امید
مست روی مه تو هستم و اینک شادم
در کمینم که شبی بگذری از کوچه دل
که من اینگونه به دنبال رهت افتادم
نیستم در غم حسرت که تویی یاور من
با تو ای افسانه من تا به ابد آزادم
شور عشق نگه گرم تو در جان من است
شور شیرین بنما تا که کنی فرهادم
تا امید هست در این دامگه دیر مغان
افسانه ایی باشد و هر لحظه بود در یادم
قسم به هر چه بخواهی قسم به تو
دنیای من تویی که فقط می دهم به تو
دیگر سکوت و شعر و خیابان بهانه است
در خویش می زنم قدم ومی رسم به تو
تا صورت بهار تو در آسمانم است
ابر بهار می شوم و می وزم به تو
هر شب بهانه ام در انتظار صدای تو
صبرم تمام شد راهی می شوم به سوی تو
این را بلند گفته ام و در دلم به تو
گفتمش از دیدن روت دلم وا می شود
گفت در هر کس چنین احوالی پیدا می شود
گفتمش از سنگ هجوت کاسه صبرم شکست
گفت با چسب وفا این کاسه درمان میشود
گفتمش گاهی چرا از دیده پنهان می شوی؟
گفت مه گاهی نهان گاهی هویدا می شود
گفتمش رسوای خلقی گشته ام از عشق تو
گفت آری هر که عاشق گشت رسوا می شود
گفتم از لعل هوس خیز تو خواهم بوسه ای
گفت گر بخشم مکرر این تمنا می شود
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه هرروز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شب داد آمد و بیداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشهام
تیشه زد بر ریشه اندیشهام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در عیان خلق سرد ر گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد میبارد چون لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کردهام
راه دریا را چرا گم کردهام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمیگویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود
از در و دیوارتان خون میچکد
خون من فرهاد مجنون میچکد
خستهام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گویی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
*ما ز یاران چشم یاری داشتیم*
*خود غلط بود آنچه می پنداشتیم*
سرگرمی تو
شده بازی با این دل غمگین وخستم
یادت نمیاد
اون همه قول وقرارایی که با تو بستم
با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری
پای این همه قول قرار من نشستم
نشکن دلمو
به خدا آهم میگیره دامنتوعاقبت یه روز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی
دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی وقتی که نیستی
گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیونه نکن دلم
آهم میگیره دامنتوعاقبت یه روز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی
دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی وقتی که نیستی
گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دوستت دارم،
در پشت پنجرههای غرور
در پس لبخندهای دروغین
در ورای اشکهایم
دوستت دارم
به اندازه هق هق های شبانهام
و به اندازه مرگی که ناامیدانه
انتظارش را میکشم
دوستت دارم
به وسعت سکوتی که سالهاست
چون قفسی در برم گرفته
و حرفهایی که در انتظار شنوندهای
بر لبانم خشکیدهاند
دوستت دارم
به اندازه فریادی که گلویم را
هرگز تاوان برون دادن آن نبوده است
دوستت دارم
به اندازه آزادی
و رهایی دیوانهواری که
که شبها خوابشان را میبینم
دوستت دارم
به اندازه تمام حرفهای خفه شده در گلو
و به اندازه تمامی نامههای نانوشته
به پهنای این زنجیر
که دور دستانم حس میکنم
و به بلندای دیواری که در چهار سویم
به درازای این زمستان طویل
به بلندای آه مادرانی که
ناامیدانه چشم انتظار فرزندانشان را میکشند
دوستت دارم
آری، به اندازه سردی این نگاهها
که چون شنلی از برف
مرا در بر گرفته
با من بمان!
در این شب طولانی ترکم نکن
نه در این زمانه بیرحم
در این تنهایی، رهایم نکن
بگذار تا دوباره خورشید را در چشمان بیگناهت بنگرم
بگذار این شب طولانی را با هم سحر کنیم
و تا صبح برای هم شعر بخوانیم
بگذار فراموش کنیم این مردمان نامرد را
بگذار خود را به دست شراب بسپاریم
و تنهاییهامان را قسمت کنیم
بگذار نقش کبوترهای عاشق را بازی کنیم
در این آسمان پر از دود و کثافت
دوستت دارم
به وسعت تمامی نفرتهایم
و به بزرگی خشمم
ترکم نکن
در این شب تیره تنهایم نگذار!
لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست
لا لا لا لا نخواب تنها میمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزیزم مگه من مثل اون نامهربونم
لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند رو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن
لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه
لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی
لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که
هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله
لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
دوستت دارم را من دل آویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است دامنی پرکن از این گل
که بری خانه دشمن که فشانی به دوست
راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دل آویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یک بار و به ده بار به صد بار بگو
دوستت دارم را با من بسیار بگو
دوستم داری را از من بسیار بپرس
بود آیا که در میکدهها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند